![]() |
![]() |
|
| دلتنگیها |
|
صدای آب می آید.....
مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟ لباس لحظه ها پاک است....... میان آفتاب دی ماه طنین برف ٬ نخ های تماشا٬چکه های وقت.... طراوت روی آجر هاست٬ روی استخوان روز چرا مردم نمی دانند که در گلهای نا ممکن هوا سرد است...... چه می خواهیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه می خواهیم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:55 توسط مترسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک مترسکم......
من آوندهای وجودم خسته است من شیره حیات را بالا نمی برم دستان من شقاوت طوفان را پاهای من رطوبت باران را و جسم فرتوتم برودت غمها را..... باور نمی کند! بر دار زندگی من یک مترسکم...... من یک مترسکم بی شوق من یک مترسکم بی عشق من یک مترسکم بی قلب...... |
|
RSS
|