![]() |
![]() |
|
| دلتنگیها |
|
قصه ی دل......
دلم گرفته٬ خیلی وقته بهت سر نزدم..... مترسک همیشه قلبش می طپه حتی اگه هیشکی صدای شکستنشو نشنوه! گریز...... دور شدن از همه چیز ٬ از باورهایی که ته ته ش خیالی با طل بود٬ پوچی و خود فریبی بود..... از دلخوشی های بیهوده.....و زیستن در کالبد آدمک ها! آدمک...... زندگی مال تونیست٬ تو زندونیه اون هستی...... باید هر چی ازت خواست واسش انجام بدی بی سوال؟از تو یه آدمک ساختن... یه مرده متحرک...... بی دلیل می خندی ..... بی هدف راه میری! و بی سبب گریه میکنی بدون اینکه اشکات روی گونه هات سرازیر بشه.....آه میکشی و می نالی ...اما تو فقط یه آدمکی! زندگی...... فقط یه فرصته برا بودن٬ واسه شکوفا شدن آرزوهات...... زندگی اینه..... سپیدی و روشنایی صبح رو به سیاهی شب رسوندن واسه همون امیدی که مدتهاست توی پس کوچه های تردید میون جاده ی انتظار جا مونده با یه مسافر خسته از سراب! خستگی...... مگه تو نبودی بهم میگفتی از پشت عینک بدبینی به هیشکی و هیچی نگاه نکن ٬ عینکم رو برداشتم ٬ اما هنوز خسته ام.... همه جا رو تاریک می بینم! تاریکی...... مهم نیست چند تا چراغ توی دلت هنوز روشن مونده یا دریای دلت فقط شبها تاریکیشو نشون میده...... مهم نیست فرق بین خنده و گریه کدومه؟ اینکه بین شادی و غم واسه چی این همه راهه؟ مهم اینه که به هیشکی و هیچی وابسته نشی!..... وابستگی...... عادت کردیم به عادتها به وابستگیهای روز مره زندگیمون و غافل شدیم از اینکه وسیله نباشیم ! و با آدمها مثل وسیله رفتار نکنیم...فراموشمون شده که هر کسی یه جایگاه خاص داره که بهش میگن ارزش!.... ارزش...... یادمون رفته ارزش وصال با آدمها و شراکت با اونها در عشق.... محبت... دوستی .... سخاوت .... و...... یادمون رفته که هیشکی رو در تملک خود نگیریم و هرگز در تملک دیگری قرار نگیریم...... وابستگی همیشه هم دلبستگی نیست ٬گاهی اسارت و گاهی جدایی ست!...... جدایی....... هجران..... شبهای فراق از یاران.... اشکهای نیمه شب ....... دردهای بی درمان...... رویاهای بی جواب....انتظارهای بیهوده...... صدای سکوت....... و اضطرابهای بی دلیل..... ابرهای بارانی ..... و هیچ جز دلتنگی!.... دلتنگی....... دلتنگی و قصه های دل من تمومی نداره....خیلی وقته دلم سنگی شده..... ابرای دلم نمی باره تا سبزی و طراوت رو واسم معنا کنه!..... خیلی وقته خودمو گم کردم....... یادم رفته به گل ها ٬به آواز پرنده ها سلام کنم.....و بی هیچ دلیل بخندم!...... خیلی وقته که دلم تنها شده قلب این مترسکم از دست من خسته شده! بهتر آن است که بر خیزم رنگ را بر دارم روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم ت....ن....ه.....ا....ی....ی؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:20 توسط مترسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک مترسکم......
من آوندهای وجودم خسته است من شیره حیات را بالا نمی برم دستان من شقاوت طوفان را پاهای من رطوبت باران را و جسم فرتوتم برودت غمها را..... باور نمی کند! بر دار زندگی من یک مترسکم...... من یک مترسکم بی شوق من یک مترسکم بی عشق من یک مترسکم بی قلب...... |
|
RSS
|