![]() |
![]() |
|
| دلتنگیها |
|
صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم حس می کنم٬ دردی سنگین که مرا عذاب می دهد! صدف دیگر با غرور گفت: ستایش ٬آسمان ها و زمین را که من هیچ دردی در خود ندارم و خوب هستم و سلامت. در همان لحظه ٬ خرچنگی از آن جا عبور می کرد که صحبت آ ن دو صدف را شنید..... خرچنگ رو به آن صدف مغرور کرد و گفت: بله تو کاملا خوب و سلامتی و هیچ دردی را احساس نمی کنی..... اما...... اما.... درد ی که دوست و همسایه تو در خود احساس می کند...... مرواریدی است بی نهایت زیبا..... که تو از آن بی بهره ای! ای کاش همه ما می تونستیم بدون غرور مروارید درونیمون رو بیابیم! خدایا! مرا ذهنی ببخش که بی گناه٬ پاک و رها از بدی ها باشد ذهنی که توکل کند تردید نورزد و داوری نکند ذهنی که تو را در همه ببیند و ... همه را در تو! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 15:7 توسط مترسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک مترسکم......
من آوندهای وجودم خسته است من شیره حیات را بالا نمی برم دستان من شقاوت طوفان را پاهای من رطوبت باران را و جسم فرتوتم برودت غمها را..... باور نمی کند! بر دار زندگی من یک مترسکم...... من یک مترسکم بی شوق من یک مترسکم بی عشق من یک مترسکم بی قلب...... |
|
RSS
|