مروارید........
صدفی به صدف دیگر گفت:
درد زیادی در درونم حس می کنم٬ دردی سنگین که مرا عذاب می دهد!
صدف دیگر با غرور گفت:
ستایش ٬آسمان ها و زمین را که من هیچ دردی در خود ندارم و خوب هستم و سلامت.
در همان لحظه ٬ خرچنگی از آن جا عبور می کرد که صحبت آ ن دو صدف را شنید.....
خرچنگ رو به آن صدف مغرور کرد و گفت:
بله تو کاملا خوب و سلامتی و هیچ دردی را احساس نمی کنی.....
اما......
اما.... درد ی که دوست و همسایه تو در خود احساس می کند......
مرواریدی است بی نهایت زیبا.....
که تو از آن بی بهره ای!
ای کاش همه ما می تونستیم بدون غرور مروارید درونیمون رو بیابیم!
خدایا!
مرا ذهنی ببخش
که بی گناه٬ پاک و رها از بدی ها باشد
ذهنی که توکل کند
تردید نورزد و داوری نکند
ذهنی که تو را در همه ببیند
و ... همه را در تو!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 15:7  توسط مترسک
|
