به کدامین گناه ناکرده گرفتارم.......
به کدامین راه نرفته در بندم........
به کدامین حرف نگفته اسیرم......
خدایا یعنی چیز زیادی ازت خواستم.....
آرامش می خوام....یه سکوت شیرین.... یه صبح روشن....
یه همزبون.... یه مهربون.... یه همنفس.... یکی که دردمو بفهمه
زیاده خواهی بد دردیه!
ولی من که چیز زیادی نخواستم....دلم لبریز از تنهاییه........
یه حس ناما نوس دارم.!
تا حالا دلت گرفته؟دلت شکسته؟اونجوری که صدای شکستنشو فقط خودت بشنوی!
بغضتو تو گلوفرو بدی و جلو قطره های اشکتو به زور بگیری.
نمی خوای اشکت در بیاد .غرورت اجازه نمیده....
اگه گریه کنی یا مورد ترحم قرار می گیری یامیشکنی........
دلم میخواد گریه کنم اونقدر بلند که ........
بی خیالش شاید حق من همینقدره نه بیشتر......
من زیادتر از حق و قسمتم نباید بخوام......
مترسک مهربونم فقط برا توحرفامو میگم میای با هم بریم اون دور دورا.......با هم گریه کنیم
توی همون مزرعه سر سبز ....اینقدر گریه کنیم تا کلاغها هم دلشون بسوزه........
یعنی میشه مترسک خوبم ......
دوست دارم مترسکم !
میدونی چرا؟
میگن توقلب نداری! ولی من میدونم که قلب تو از همه قلبها بزرگتر و مهربونتر هست!
با توبه سرزمین عاطفه
می خوام یه روز سفر کنم
تا دشت مهربونیها......... فاصله ها رو سر کنم...!
