من و تنهایی و تو.....
ما.....
یکدیگر را در هایهای گریه گم کردیم
انگار که سالها از هم دوریم!
انگار که نیستیم.....
انگار که با هم ولی تنهاییم......
در آمد و شد یک عشق
همه درها را بستیم.....
که بمانیم....
که دوست بداریم.....
که عاشق باشیم .....
و باز دریا.....
با آبی آرامش....
رنگ زندگی ..... رنگ دوستی.... رنگ صفا
رنگ تو....
رنگ رویاهای من....
آیا همه غمها را خواهد شست؟
و سفر ....
یاد ترا در من خواهد کشت؟
تنهاییم را باد مثل خوشه های گندم
تکان خواهد داد.....
و من به زمین خواهم ریخت
اما دیگر سبز نخواهم شد!
چون عشق این پرنده کوچک خوشبختی
دیگر رام دستهای من و تو نیست!
و من چه غمگینم .....
به اندازه غروبها دلگیرم......
و به اندازه طعم تنهایی تلخ!
و کوله بار بر دوش خواهم رفت......
برویم ٬ برویم که در واپسین لحظه دیدار.....
هیچ چیز شیرین نیست!
و ما چه ساده دل بستیم .....
و چه تلخ دل برداشتیم......
و راهی دیار جدایی ها شدیم .....
و حال .... من ماندم و تنهایی و باد......
و یک دل پر از یاد و خاطرات تو!
در آمد و شد یک دیدار
ما چه کودکانه یکدیگر را رها کردیم!
با یک دنیا خاطره!
