تبليغاتX
قلب مترسک - من و تنهایی و تو.....

قلب مترسک

دلتنگیها

من و تنهایی و تو.....

در آمد و شد یک دیدار و سفر

ما.....

یکدیگر را در هایهای گریه گم کردیم

انگار که سالها از هم دوریم!

انگار که نیستیم.....

انگار که با هم ولی تنهاییم......

در آمد و شد یک عشق

همه درها را بستیم.....

که بمانیم....

که دوست بداریم.....

که عاشق باشیم .....

و باز دریا.....

با آبی آرامش....

رنگ زندگی ..... رنگ دوستی.... رنگ صفا

رنگ تو....

رنگ رویاهای من....

آیا همه غمها را خواهد شست؟

و سفر ....

یاد ترا در من خواهد کشت؟

تنهاییم را باد مثل خوشه های گندم

تکان خواهد داد.....

و من به زمین خواهم ریخت

اما دیگر سبز نخواهم شد!

چون عشق این پرنده کوچک خوشبختی

دیگر رام دستهای من و تو نیست!

و من چه غمگینم .....

به اندازه غروبها دلگیرم......

و به اندازه طعم تنهایی تلخ!

و کوله بار بر دوش خواهم رفت......

برویم ٬ برویم که در واپسین لحظه دیدار.....

                                                     هیچ چیز شیرین نیست!

                                                     و ما چه ساده دل بستیم .....

و چه تلخ دل برداشتیم......

و راهی دیار جدایی ها شدیم .....

و حال .... من ماندم و تنهایی و باد......

و یک دل پر از یاد و خاطرات تو!

در آمد و شد یک دیدار

ما چه کودکانه یکدیگر را  رها کردیم!

با یک دنیا  خاطره!

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 2:46  توسط مترسک  |