تبليغاتX
قلب مترسک - خدا حافظ مهربون..........

قلب مترسک

دلتنگیها

خدا حافظ مهربون..........

می خوام با آبی بنویسم رنگ دلخواه تو..........

خیلی وقته می دونم  که می دونی و هیچی بهم نمی گی...... موندی تا عمیق درونم و بشناسی .......

می خواستی بهم کمک کنی یا دلت واسم سوخت  مهربون!.........گفته بودم فقط کافیه ازم بخوای تا راهی دیارم

بشم....... یادته؟.......

بیشتر از اونی که فکر کنی ازت یاد گرفتم........ صدات دلگرمی بود واسم ...... و حرفات امید...... گریه هامو

به خنده تبدیل کردی و یادم دادی توی بد ترین روزا هم میشه خندید.......

اگه با خودخواهیام مانع رفتنت شدم ببخش...... اگه خواستم دوستی رو بهت تحمیل کنم ببخش...... اگه سکوت

کردم تا نا خواسته بمونی  و تحمل کنی  معذرت می خوام.......

یادته بهم می گفتی خودت  رو دست کم نگیر و اینقدر از کسی عذر خواهی نکن!...... حالا فهمیدم واسه چی گفتی

من ارزش و بهای خودمو گم کرده بودم و تو ارزش رو بهم یاد دادی!.......

با بالهای زخمی و شکسته توی آشیونه قلبت فرود اومدم و شدم یه مهمون نا خونده....... واسم مرهم شدی  و ....

یه دوست و شایدم فراتر از اون.... ولی یادم رفته بود که.....

مهمان گر چه عزیز است ولی ..... خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود!

تو بهم پر پرواز دادی...... دارم بر می گردم به آشیونه خودم.... می خوام هر چی و هر کسی توی ذهن و قلبم

مونده بیرون کنم تا رها بشم ..... رها از هر قید و بندی..... آزاد ....آزاد!

می خوام خودم باشم دارم پیداش می کنم ..... گمشده درونیم رو میگم!.... مدتهاست ازش بی خبر موندم!

واسه همه این روزای قشنگ ازت ممنونم..... تو روزای ابری دلم رو آفتابی کردی و به قلب سرد و بی روحم

گرمای محبت بخشیدی.......

ازت می خوام فراموشم کنی چون  می خوام فراموشت کنم.......

دیگه نمی خوام هیچ کسی و هیچ چیزی توی دلم بمونه...... موندن زیاد مردابم کرده!

یادته می گفتی این چه اسمیه واسه خودت گذاشتی!

دارم اون ارزشها رو که موندن زیر خر وار ها فکر و غبار غم گرفتن رو دارم پیدا می کنم......

دیگه بزرگ شدم نه؟!.. بزرگی که به سن و سال نیست.. تو بهم یاد دادی خود باوری رو و بزرگ اندیشی رو..

مهربون خیالت راحت باشه.... برو  و دیگه پشت سرت نگاه نکن!

باور کن من اهل نفرین نیستم واسه هیشکی هم آه نمی کشم چه برسه به تو که امین قلب شکسته ام شدی و

عزیز دلم......

حرفای زیادی واسه گفتن دارم اما زیاد گفتن  و زیادی موندن درمانده ترم میکنه!.....

واست دعا می کنم تا آشیونه عشقت رو کنار همسفر زندگیت روی بلند ترین شاخه عشق و محبت بنا کنی تا

طعم خوشبختی رو بچشی...... صبر داشته باش فردای قشنگی پیش رو داری عزیزم .... مشکلات تموم میشه

و می تونی کاخ آرزوهات رو اونجوری که دوست داری بسازیش!.....

راستی می خوام صدف رو از مرداب بیرون بیارم و بسپارمش به دریا..... می خوام رهاش کنم تا رها باشم!

می خوام مثل حورا بشم ..... شاید .. نه .. حتما زندگی و دنیا بهم لبخند میزنه....

مگه نه؟!......

دیگه اسممو که می دونی ..... نشونیمو که بلدی..... می دونی مال کدوم دیارم؟!

اگه گذرت به دریا افتاد سلام منو به صدفهاش برسون!

اگه یه روز گذرت به شهر ما افتاد ..... حافظیه  یادت نره .... باشه!

همون دیوونه همیشگی ..........

همون غریبه بی نشون..........

خداحافظ مهربون.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:50  توسط مترسک  |