عادت........
عادت کرده ایم بی سلام از کنار هم بگذریم!
عادت کرده ایم بی جنگل بی دریا و بی عشق باشیم....
عادت کرده ایم به دو رنگیها لبخند بزنیم....
عادت کرده ایم به آواز قناریها توی قفس.....
عادت کرده ایم به بهانه ها.....
عادت کرده ایم به عادتها......
عادت کرده ایم به خیلی چیزا .....
ای کاش به گذشت عادت می کردیم و عادت می کردیم به خوبیهاو.....
اونجاهایی که کم میاریم عادتها خود نمایی میکنن.....
و من هم عادت کردم به دیوانگی ...... به انتظار....... به تنهایی .....
به عادتها.......
گفتم تنهایم کسی با من سخن از عشق نگفت!
دلم این دخمه زخم خورده شکسته......
بر وجودم یاس و حرمان رخنه.....
به من خندید و باور نکرد!
به من خندید و باور نکرد.....
حتی این هم از روی عادت بود....
پس بخند چون خنده بر هر درد بی درمان دواست!
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 7:27  توسط مترسک
|
