تبليغاتX
قلب مترسک

قلب مترسک

دلتنگیها

برای تو مهربونم........

برای دیدنت باوری نیست٬ حرفی نمانده برلب مهربون

دلم گرفته  ......  عجیب نیست همیشگیه..... انتهای عاشقی و بی کسیه..... پایان یه آغاز..... شروع یه بهار!

بهار بی بازگشت٬ بهار بی عشق٬ بهار بی تابستان٬ بهار با درد٬ بهار تنهایی٬ بهار بی سرانجام٬و.........

برای دیدن تو فقط یه چیزی توی قلبم مونده٬ تنهایی و غربت..... حسرت و یه بغض سرد.........

باورم نمیشه که پایدارترین نیروی موجود در زمین و ویران کننده ترین نیرو تنها عشق هست و عشق!...

غربت چشمهای بهار زمزمه میکند و عشق صدای فاصله هاست.......

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند!....

چشمها را باید شست٬ جور دیگر باید دید!

اما چه جوری خدا؟ خدایا....... خدایا...... خدایا تو بهم بگو؟

دیونه تر از همیشه...... حالا دیونگیمو باور میکنی مهربون..... حقارت بهار رو چی؟

نمی دونم چی بگم ... از کجای این  اومدن و رفتن بگم...... از غم همیشگی و با وفایی که تنهام نذاشت یا از روزگار  که بازیچه  دستش بودم!

عزیزم .... با تو از پنجره کوچک تنهایم حرفها دارم..... از شبهای دلتنگی و احساس خاموش درونم!

با من حرف بزن مهربون........ بگو از غم و غصه ای که درونت آزارت میده؟

بگو عزیزم...... می خوام به اندازه همه ی وعده های دروغین زمان از تو بشنوم..... تو امید بهار شدی..... همون بهاری که  داره تموم میشه ... داره خاطره میشه .... یه قصه!

تو دیروز نیومدی که امروز بی هیچ  از قلب بهار بگریزی مهربونم!

تو را از روزها و لحظه های دیرین می شناسم....... تو همون گمشده درونیم هستی..... تو ستاره شبهای تار بهاری!

تو موندی و بهم نشون دادی ارزش چیه؟ امید کجاست!صبر مال کدوم دیار هست؟ میشه با کمترین هم بود و ماندگار شد!

تو ... تو ... من این من حقیر رو به خودم شناسوندی.....تو یادم دادی خنده  واقعی  همونی که از ته قلبت بیاد چه آهنگی داره .......

میدونی چند تا از این خنده ها واسم خاطره شدن؟

دلم واسه خنده هات تنگ شده عزیزم........

بخند......  مگه نمیگن خنده بر هر درد بی درمان دواست!.... بخند ..... نمی خوام هیچ وقت غم توی دل مهربونت باشه.

من امروز  دوباره من نیستم همون آدم گریه ای روزهای دیروز شدم

من با دیگری فرق دارم  یا ندارم؟

من به اجبار زمان ما شدم...... ولی هیچ وقت  ما شدن رو باور نکردم!

من آواره روزهای  بی احساسم.... من همزاد تنهاییم......

من از دیدن هر روز من در آینه سیرم..... سیر!

به من نگاه کن نگاه!

حقیر تر از اونم که از خودم بگم واست...... از زخمهای درونم! از شب و روزهایی پوچی که گذروندم و باور نکردم !

من کوچکتر از اونم که امروز دوباره زبون به گناه باز کنم و بگم دوستت دارم........

دوستت دارم ....... این یعنی گناه!

باورم نمیشه... پس محبت کدومه؟ دستم رو بگیر خدایا! دوستت دارم یعنی تو حق نداری!.... نباید .... بهار تو تموم شده ...نه؟..... خیلی وقته گذشته؟

دوستت دارم شده واژه هر  لحظه همونایی که با لبشون آشناست و با دلشون غریبه!

واژه بیگانگی!

همراه دروغ ! همسفر ریا! همدم زیبایی و هوس!

 خدایا ........ من کجا و این حرفا!  منم و یه دنیا غربت همینم بس!

 خدایا .... اگه این همش گناهه...... اگه این عین حرامه.... اگه این فقط یه حسه...... همش هوسه! اگه این واسم زیاده!....... اگه این برام غریبه....... اگه این حق من نیست.....

بذار با همون خاطره های با تو بودن... با یه بغض. ساکت و خاموش  واسه  گفتن از تو واسه بودن ..... واسه رفتن از پیش تو  .... از کنار خاطره های تو.....

یک بار دیگه  بگم دوستت دارم  .......

و...... فراموشت نمی کنم مهربونم.........

خدایا..... به هر کس دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بر تر است

و..... به هر آن که دوست تر می داری  بچشان

که..........

دوست داشتن از عشق هم بر تر است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:56  توسط مترسک  | 

بگویید .......

بگویید که بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود ..... ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می کرد ولی هرگز دل به  کسی نداد

و.... خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه.... زندگی را برای زنده بودن!

 زندگی را دوست دارم  ساده اش را بیشتر......

دوستی را می پرستم .....

عشق را شایسته تر.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:22  توسط مترسک  | 

زندگی......

زندگی رسم خوشایندی ست.....

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.....

پرشی دارد اندازه عشق.....

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود!

زندگی جذبه دستی ست که می چیند......

زندگی بعد درخت است به چشم حشره.....

زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مها جر دارد.......

زندگی تجربه شب پره در تاریکی ست.....

زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است!

زندگی مجذور آینه است......

زندگی گل به توان ابدیت......

زندگی ضرب زمین در دل ما.....

زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست!

زندگی یک رویاست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:7  توسط مترسک  | 

روزت مبارک پدر.......

پدر روزت مبارک....

صدایم را می شنوی  یا دلنوشته هایم را می خوانی

مرا می شناسی یا  تو هم فراموشم کردی.....

امروز روز توست

روز میلاد مولایم علی(ع)

روز  نشان دادن احساس ...... روز بزرگ  مهر ورزیدن و مهربانی کردن.....

امشب دلم گرفته...... به وسعت  دریای نیلگون غروب.....

به اندازه ابرهای  دلمرده آسمان ......

امشب نوازش دستانت را مثل همیشه کم دارم.....

امشب تنهایم وبی پشت.....

دردهایم  چون ناله ای در دل پنهان....

زخمهای روزگار  زیباست پدرم

ومن چه ساده و بی ریا خود را  فدای  غمها میکنم...

امشب با تو حر فها دارم...

امشب شب  جشن و شادیه....

امشب  من  بهانه تو را در دل دارم و به دنبالت آواره ام!

امشب  دلتنگم و غمگین....

امشب  دلی رو به دست آوردم... ولی دلم شکست!

امشب باز من منتظرم وتنها.....

امشب تو را به خاطر همه روزهای تنهاییم  خواهانم و چشم در راه.....

امشب تو را می جویم در دل خسته ام

امشب فریاد می زنم دوستت دارم  و روزت مبارک

خدایا مرا دریاب در این شب عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:48  توسط مترسک  | 

بوی خدا.....

شیشه عطر بهار لب دیوار شکست

و......

هوا پر شد از بوی خدا!

همه جا آیت اوست

دیدنش آسان است

سخت آنست نبینی او را!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 18:37  توسط مترسک  | 

باید رفت.......

قایقی خواهم ساخت......

خواهم انداخت به آب.....

دور خواهم شد از این خاک غریب.....

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق.....

قهرمانان را بیدار کند.....

قایقی از تور تهی و دل از آرزوی مروارید......

همچنان خواهم راند......

نه به آبیها دل خواهم بست.... نه به دریا....

پریانی که سر از آب به در می آرند.....

همچنان خواهم راند...... دور باید شد دور!....

پشت دریاها شهریست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است......

پشت دریا ها شهریست!.....

قایقی باید ساخت!

باید رفت و دور شد از هر چه رویا و آرزوست!.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 23:58  توسط مترسک  |