تبليغاتX
قلب مترسک
دلتنگیها

بد دردیست جان دادن به مرداب

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:27  توسط مترسک | 
روزی مردی نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و نزد او گله کرد که هیچکس او را دوست ندارد و به شدت تنهاست

و از این تنهایی رنج می برد.......

شیوانا تبسمی کرد و از او پرسید: آیا در طول هفته کسی به تو گفته مواظب خودت باش!

مرد با تعجب گفت: آری هر وقت نزد مادر پیر و بیمارم می روم موقعی که ترکش می کنم می گوید:

مواظب خودت باش......

هر روز صبح دختر با غبان به من می گوید: مواظب خودتان باشید........

بعضی از دوستانم نیز گهگاه از من می خواهند که مواظب سلامتی خودم باشم......

خوب این چه معنایی می دهد ؟.....

شیوانا با تبسم گفت: توتنها نیستی !

مادری داری که برای مواظبت از تو کاری از دستش بر نمی آید و از تو می خواهد خودت  مواظب خودت باشی!

دوستانی داری که می بینند تو به خاطر خود خوری و افسردگی در حال سوختن هستی و از تو می خواهند

خودت برای خودت کاری بکنی!

و از همه مهمتر زنی وجود دارد که علاقمند است  تو را سالم و سلامت ببیند!

پس سعی کن هرگز نگویی من تنهایم.....

با این همه دوست و همراه تو تنها نیستی!

آلفونس میگه:

خوشی های کوچک خوشبختی بزرگ می آورد.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 13:51  توسط مترسک | 
روزت مبارک مادر

و  در این  شب  نورانی میلاد  دخت عزیز پیامبرفاطمه (ص) را به تمامی مادران عزیز تبریک میگم.....

امروز غروب دلم حسابی گرفته بود....

یه احسا س غریب ولی همیشگی بازم اومده بود سراغم

یادم اومد که   آره  امشب هم واسه خودش مثل شب عید هست و همه مشغول خرید  هدیه واسه مادراشون هستن.....با خودم فکر  می کنم که چه هدیه ای میتونه جوابگوی  این تنها گل همیشه عاشق باشه!

واقعا چی میتونه جواب این همه بزرگی و  محبت خالصانه را بده....

وقتی به چهره رنج کشیده مادرم نگاه میکنم .... اون زمانی که درداشو توی قلب مهربونش پنهان میکنه تا من و بقیه پی به زخمهای عمیق  درونش نبریم.....

اون وقتایی که سر سجاده   دستاشو بلند میکنه و از خدا واسه تموم جوونا و   بچه های خودش طلب سعادت  میکنه  و اشک از گوشه چشماش سرازیر میشه.....

من  چی دارم از خودم  .... یه چیزی که مثل محبت اون بی شا ئبه و قلبی باشه

یه چیزی که با پول قیاس نشه!

من از خودم شرمنده ام..... واسه جواب محبتهاش درمانده ام

در برابر تنهای هایی که این همه سال به دوش کشیده  عاجزم

مادرم  ای تو تنها تکیه گاهم

ای که  هم واسم پدر بودی  هم مادر

تنها میتونم بگم ......

دوستت دارم  و از خدا می خوام که سایه پر از مهرت  رو همیشه  بر سرم  داشته باشم.....

و

 جا داره از همین جا واسه تموم  مادرای مهربونی که از دستشون دادیم و   جای خالیشون رو احساس می کنیم   یه فاتحه نثار روح  همیشه  منورشون کنیم

روحشون شاد  .....

 

دست همه مادر ها رو می بوسم و این روز بزرگ را  به همه این عزیزان تبریک میگم....

مادرم

مهربانم

صبح گلخنده ی لبان توست

و......

شب رازیست که.....

در گیسوانت خفته است!

روزت مبارک مادر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 22:44  توسط مترسک | 
در آمد و شد یک دیدار و سفر

ما.....

یکدیگر را در هایهای گریه گم کردیم

انگار که سالها از هم دوریم!

انگار که نیستیم.....

انگار که با هم ولی تنهاییم......

در آمد و شد یک عشق

همه درها را بستیم.....

که بمانیم....

که دوست بداریم.....

که عاشق باشیم .....

و باز دریا.....

با آبی آرامش....

رنگ زندگی ..... رنگ دوستی.... رنگ صفا

رنگ تو....

رنگ رویاهای من....

آیا همه غمها را خواهد شست؟

و سفر ....

یاد ترا در من خواهد کشت؟

تنهاییم را باد مثل خوشه های گندم

تکان خواهد داد.....

و من به زمین خواهم ریخت

اما دیگر سبز نخواهم شد!

چون عشق این پرنده کوچک خوشبختی

دیگر رام دستهای من و تو نیست!

و من چه غمگینم .....

به اندازه غروبها دلگیرم......

و به اندازه طعم تنهایی تلخ!

و کوله بار بر دوش خواهم رفت......

برویم ٬ برویم که در واپسین لحظه دیدار.....

                                                     هیچ چیز شیرین نیست!

                                                     و ما چه ساده دل بستیم .....

و چه تلخ دل برداشتیم......

و راهی دیار جدایی ها شدیم .....

و حال .... من ماندم و تنهایی و باد......

و یک دل پر از یاد و خاطرات تو!

در آمد و شد یک دیدار

ما چه کودکانه یکدیگر را  رها کردیم!

با یک دنیا  خاطره!

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 2:46  توسط مترسک | 

روزی مرا ترک خواهی کرد.....

و به سادگی یک خواب دور خواهی شد

از آسمان آبی مرا خواهی گرفت

و در روزهای جهنمی خواهی سوزاند

روزی تصویر مرا خواهی برد

و از اشک من ابدیت خواهی ساخت

من روزی تو را در انزوای خویش

زمزمه خواهم کرد......

و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم کرد

و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند

روزی بی تو

خسته از این زمانه خواهم شد ....

و با تمام غرور

از جدایی شکست خواهم خورد

و بیش از نفسهایم تو را آرزو خواهم کرد

تو روزی از من دور خواهی شد

همچو برگی از درخت

با دست نسیم خواهی رفت

و در جایی دور از من ....... خیلی دور از من ...... خواهی نشست!

یادت همیشه با من هست عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11:41  توسط مترسک | 

نشد یه قصری بسازم پنجرها ش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد که .....

نشد که نشکنه بازم.....

اما دوباره شکست مثل هر روز....

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال...

نشد  یه بار حرف بزنه نذاره پای سرنوشت....

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها......

وای این شعر مریم حیدر زاده دیونه ترم میکنه....

بازم قاطی کردم

دارم تایپ میکنم ولی نمیفهمم چی می نویسم.....

دلم گرفته .... این یعنی تکرار !...

از تکرار ها بیزارم٬ از دیوانه گیها درمانده.....و  گذشته ها  هنوز واسه من تموم نشدن ولی آینده هنوز توی رویاهای تلخ و شیرینم معلق مونده...

و چه حقیرانه حال رو از دست میدم من....

من بی عشق و دوستی هرگز زندگی رو نخواستم و چه آرزوی محالی بود!

و امروز جز ذهنی مغشوش ....

و قلبی بیمار  .... و دستی نا توان و نگاهی مغموم و....و.... و....

هیچی ندارم!

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ و بو کنیم

اون گفت برو ....

رفتم تا رسیدم به مرداب....

رنگش  همون سبز دلخواهم بود و  راکد بودنش مثل قلبم.....

یه چیز سفید ٬یه صدف تو خالی پیدا کردم  و خودم  و داخلش جا دادم تا   دلم رو به مرداب بزنم نه دریا.....

با مرداب غم همراه باشم و بگم هنوزم مثل صدف هستم با هزار تا آرزوی سفید و قشنگ

اما  باید رفت تا انتهای مرداب ....

تا انتهای غرق شدن ......

تا انتهای  خاطرات !

و....فریاد...

 دیریست در پشت این حصار

غمگین نشسته ام

لب بسته ام

ولی...

در خویشتن هنوز....

فریاد می زنم!

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 4:54  توسط مترسک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من یک مترسکم......
من آوندهای وجودم خسته است
من شیره حیات را بالا نمی برم
دستان من شقاوت طوفان را
پاهای من رطوبت باران را
و جسم فرتوتم برودت غمها را.....
باور نمی کند!
بر دار زندگی
من یک مترسکم......
من یک مترسکم بی شوق
من یک مترسکم بی عشق
من یک مترسکم بی قلب......

نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
عشق نیلوفری( دورترین عاشق)
بازیچه دست زمان(آقا کیا)
پشت این پنجره ها دل می گیره(الناز )
مرداب سبز(امیر حسین)
دلنوشته های من(سید حامد)
نغمه درد(حورا)
اینجا در هم بر همه(نیما و شهرام)
سرخوشان عشق(امین و سارا)
او که هنوز نور افشانی می کند...( خورشید)
آشنای غریب(امین)
آی از آب و هوای بی عشق(افشین)
پرواز با خورشید(محمد)
یک شاخه زیتون....(محمد)
پوچ.س..ت..ا...ن(سپهر)
غریبه در شب....(مانیا)
دولخ.......( امین)
ققنوس......( مهدی)
زورتاک.... (بزرگ اما کوچک)
یک پنجره برای من کافیست.....(عاطفه)
گل یخ.....(گل یخ)
عاشق.......(محمد)
خلوت دل.......(امین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://javascript4u.5u.com/html/10.htm