همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی.....
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی.....
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد....
دگران روند و آیند تو همچنان که هستی....
تو اگه پرنده باشی ٬چشای من آسمونه.....
راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمیدونه....
واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز......
با صدای ساز خسته تر کنم گلوی آواز.......
من و تو گر چه اسیریم حیفه از غصه بمیریم.....
بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم.......
جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه.....
قصه مرگ و جدایی تو کتابا جا میمونه.....
یه مدته دل خوش شنیدن صدای محمد اصفهانی شدم٬ وقتی به آهنگهاش گوش میدم یه حس عجیبی پیدا می کنم......
به گذشته ها بر میگردم ٬ به همون روزا که دل خوشیهام خیلی کوچیک بود و بهانه هام همه از عشق بود و محبت.....
اون روزا که ترس واسم معنا نداشت و غم برام غریبه بود.......
همون وقتایی که همه عشق و زندگیم غریبه آشنا بود ....... خیلی دوسش داشتم اونقدری که واسه
دیدنش لحظه شماری می کردم و از همه چیز و همه کس غافل میشدم.......
اسمش واسم معنای زندگی بود و صداش صفای قلبم...... با اینکه دیوونش بودم ولی هیچ وقت بهش نمی گفتم دوسش دارم!
نگفتم تمام لحظه های زندگیم با وجود اون شکل میگیره..... نگفتم از ندیدنش دیوونه میشدم و با دیدنش نا توان!
اون روزا هیچی واسم مفهومی نداشت جز اون.......
فصل بهار بود عاشق شدم ..... باورم نمیشد دردهای تلخ عشق اینقدر شیرینه!......
کارایی که میکردم....... حماقتهای که واسم قشنگ بود....... آخه همه امید و آرزوهامو با اون قشنگ و رویایی می دیدم....
حماقت که میگم واسه اینه که همه اون عشق یک طرفه بود......
واسه اینکه وقتی فهمید یه عاشق دیوونه داره ..... تنهام گذاشت و رفت!
رفت دنبال عشق خودش ..... منم بهش حق می دادم و واسش آرزو می کردم خوشبخت بشه...
همین که از اطراف میشنیدم حالش خوبه و شاد زندگی میکنه واسم کافی بود .....
با خودم عهد بستم همیشه عاشقش بمونم...... دیدنش واسم رویا شده بود آخه اون از شهرمون رفت..
رفت تا خوشبختیشو کامل کنه!.....
و من موندم و یه دنیایی رویایی که واسه خودم ساخته بودم..... خیلی قشنگ بود و مقدس!
نمی خواستم هیشکی خرابش کنه......
اما غافل از تند باد سرنوشت که مجبورم کرد واسه نزدیک شدن به اون ...... واسه اینکه لا اقل میتونم گاهی ببینمش و ازش با خبر بشم کوتاه ترین راه رو انتخاب کنم....
انتخاب که نه ..... وقتی مجبورم کردن ٬ بعد از کلی مصیبت قبول کردم با جبر زندگی کنم!
بعد از یه مدت یه روزی که پر از درد و غصه بودم ...... توی یه مو قعیت که همه درها رو بسته می دیدم
باز هم از سر اجبار حماقت کردم و نتونستم از عشقم فاصله بگیرم......و باز هم دست روزگار منو با اون رو به رو کرد......
پر از غم بودم و یه شکست خورده توی عشق و زندگی ....وقتی اشکامو دید ..... اعتراف کرد دوسم داشته .... دوسم داره!
اما شیوه من با اون فرق می کرد...... من عشق رو با سختیهاش دوست داشتم نه با لذتهاش!
من عشق رو پاکتر و مقدس تر از این می دونستم که با هوس و لذتهای جسمانی نا بودش کنم.....
و اون نه!......
الان مدتهاست دیگه عاشقش نیستم...... با خودم عهد بستم هیچ وقت عاشق نباشم .....
خیلی وقته میدونم عشق رو با گناه هوس آلوده می کنن و با کلام اونو قشنگ جلوه میدن!
هنوزم دوسش دارم ..... فقط دوسش دارم !
این اولین تجربه تلخ عشق بود واسم و من یه شکست خورده ساده لوح.......
با غم زندگی می کردم و تنهاییامو به دوش میکشیدم.... خیلی سختی کشیدم..... زخم خوردم
تا واقعیتهای اطرافم رو باور کنم.....
خیلی سخته با کسی زندگی کنی که هیچ وقت تو رو نفهمه! خیلی زجر میکشی وقتی تکیه گاه محکمی نداشته باشی٬ با هر نسیم کو چولو هم میشکنی.....
چه برسه به تند بادهایی که من توی زندگیم داشتم!......
اینارو نمی نویسم واسه اینکه کسی منو بفهمه یا باور کنه!..... واسه این می نویسم که یادم باشه
که میشه برا دل خودت هم زندگی کنی ولی مواظب باش دلت رو به کسی نسپاریش تا بیشتر از این زخم نخوری!
من سیلی خورده روزگارم ....... و امروز خودم به خودم سیلی می زنم چرا که هنوز با غمها درگیرم و راهی نیافتم.....
امروز می خوام بلند بشم بدون کمک ..... بدون اینکه منتظر یه نا جی باشم...... بدون اینکه حالم رو واسه گذشته های تلخم ویرانتر کنم....
من محکوم به زندگی شدم که نا خواسته بود ولی امروز فراموش کردم که دیروز نیست!
دیروز گذشت .... عشق واقعی رو جز با یاد خدا هیچ جا و درون هیچ کسی نیافتم!
امروز من بی هیچ بهانه خواهم زیست!
امروز را برای فردا از دست مده تا غمهای گذشته باز به سراغت نیاید!
امروز من باید خودم باشم نه اون که دیگران می خواهند....
امروز من هستم ... نفس می کشم پس باید به واقعه باشم نه با رویا!
امروز من کسانی رو دوست می دا رم چرا که خود می خواهم دوستشان بدارم!
امروز من هر گونه نیاز را در خود می شکنم تا نیازمند هیچ کسی به جز یکتای واحد نباشم!
امروز من با هر کسی و هر چیزی خلاف میلم باشد زندگی میکنم .... فقط زندگی !
نه برای او .... برای خودم!
برای خودم تا غم بیش از این مرا آزرده نکند!
امروز من می بخشم تا خود مورد بخشش خدا قرار گیرم......
چرا که من هم بسیار آزرده کرده ام اطرافیانم را......
امروز من برای خودم زندگی می کنم نه برای او که مجبور هستم با او زندگی کنم !
نه از فریادهایش می هراسم نه با محبتش خود را گم می کنم!
امروز من دلتنگ خویشم نه دیگری!
امروز من زنی هستم در آستانه فصلی سرد......
ولی ا ز سرمایش ترسی به دل راه نمی دهم!
امروز اگر کاشانه ام سرد می شود خود گرما بخش درونم میشوم نه به انتظار اویی که مجبور به بودنش هستم!
امروز من تنها نیستم !
امروز من می خواهم که حالم خوب باشد!..........
امروز به یادت هستم ..... به یاد تو امین گلم...... به یاد تو حورای قشنگم..... به یاد تو میثم کله شق....
به یاد تو مریم نازم...... به یاد تو بد اخلاق همیشه عصبی ٬ تو که فقط می خوای اشک منو در بیاری ..
به یاد خیلی های دیگه مثل خودم....
و.....
امروز من می خواهم بی هیچ بهانه بخندم.......
به وسعت قلب یک مترسک!.....