تبليغاتX
قلب مترسک
دلتنگیها

هوا بارانی و خدا از همیشه به من نزدیکتر بود......

آهسته در گوشم زمزمه کرد:

ای انسان به باران بنگر و ببین چگونه خود را عاشقانه فدا می کند تا حیاتی نو به ارمغان آورد...

به آفتاب نگاه کن چه صادقانه می سوزد تا گرمای وجودش را ببخشد....

ای انسان خاک را دیده ای با چه گذشتی به همه اجازه می دهد تا از ذرات وجودش بهره مند شوند..

اینک به ماه فکر کن٬ او که فدا کارانه نور را از آفتاب تقاضا می کند تا تو  در تاریکی شب نهراسی....

آری گفتنی ها بسیار و خرد تو از درک این حقایق عاجز و نا توان است........

و دوباره سکوتی عمیق همه جا را فرا گرفت ....

و....

این بار....

خدا از دریچه قلبم با من سخن می گفت......

تمام تنم به لرزه در آمده بودو خدا گفت:

ای انسان ای کسی که تمام فرشتگان در عرش بر تو سجده کردند تو چه کردی؟!...

مگر من از روح خود در تو ندمیده بودم؟

مگر تو از جنس خاک نیستیپس فروتنی و گذشت خاک را کجا جا  گذاشتی؟

ای اشرف مخلوقات پس شرافت یک انسان را به دست چه کسی سپرده ای؟

آیا فراموش کردی  پروانه معصومیت را از تو آموخت و پرستو عشق را از تو به یادگار برد!

زمانی ملائک تو را قدیس می دانستند و حتی ابلیس تو را تحسین می کرد...

پس چرا؟

چرا گذر صادقانه را از یاد بردی حتی نگاه به شبنم در صبح روحانی را فراموش کردی.....

ملائکه هنوز هم بازگشت دوباره تو را به گوهر و جودی ات چشم انتظارند......

و ناگهان همه جا ساکت شد......

و من تنها با صدایی لرزان  با دیدگان خیس  فریادی خاموش بر زبان جاری می کنم و ندای درونم  را  میشنوم

که می گوید:

........

خدایا مرا ببخش!

مرا که این همه غرق غرور هستم......

غروری پوچ وبیهوده.....

مرا ببخش بار خدایا که باعث اشک ریختن قلبی می شوم و دلی را می شکنم......

مرا ببخش که بار گناهان را کمی سبکتر به دوش گیرم.....

مرا ببخش  ای قهار بی همتا که نیازمند بخشش آسمانی تو هستم ...

و دیگر هیچ.....

اگر تو مرا نبخشی پس وای بر من ...

وای بر قلب بیمارم.....

که تاوان عشق را با گناه دوست داشتن به جا نهاد

مرا ببخش خدایا......

 

مرا ببخش خدایا!

با نگاه آرامت نا مهربانی هایم را می بینی ....

و...

هم چنان مهربانی می کنی!

لبخند تو برایم شرمندگی مکرر به بار می آورد.....

و سکوتی آشنا.....

که آبستن پرسش بی جواب من است.....

چه طور می توانی این قدر وسیع باشی؟!

 

چه طور؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 2:16  توسط مترسک | 

سفر ترا به سلامت.....

در این غروب خموش

در این نهایت راه

سفر ترا به سلامت.....

که هر چه بود گذشت

که عشق ستاره ایست که بیهوده نور میریزد.......

گناه چشم تو نیست

گناه قلب من است.....

شتاب کن ای جان

که راه تاریک است

و....

خستگی در پیش

مباد فکر کنی:

به روزهای خوب که رفت

به لحظه های داغ که مرد......

زمانه ایست که دگر وفا نمی ماند.....

و عشق حادثه ای گنگ و نفرت آلودیست....

شتاب کن ای جان!

سفر ترا به سلامت

سفر ترا به سلامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:25  توسط مترسک | 
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی.....

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی.....

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد....

دگران روند و آیند تو همچنان که هستی....

تو اگه پرنده باشی ٬چشای من آسمونه.....

راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمیدونه....

واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز......

با صدای ساز خسته  تر کنم گلوی آواز.......

من و تو گر چه اسیریم حیفه از غصه بمیریم.....

بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم.......

جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه.....

قصه مرگ و جدایی تو کتابا جا میمونه.....

یه مدته  دل خوش شنیدن صدای محمد اصفهانی شدم٬ وقتی به آهنگهاش گوش میدم یه حس عجیبی پیدا می کنم......

به گذشته ها بر میگردم ٬ به همون روزا که دل خوشیهام خیلی کوچیک بود و بهانه هام  همه از عشق بود و محبت.....

اون روزا که ترس واسم معنا نداشت و غم برام غریبه بود.......

همون وقتایی که همه عشق و زندگیم غریبه آشنا بود ....... خیلی دوسش داشتم  اونقدری که واسه

دیدنش  لحظه شماری می کردم و از همه چیز و همه کس غافل میشدم.......

اسمش واسم معنای زندگی بود و صداش صفای قلبم...... با اینکه  دیوونش بودم ولی هیچ وقت بهش نمی گفتم دوسش دارم!

نگفتم تمام لحظه های زندگیم با وجود اون شکل میگیره..... نگفتم  از ندیدنش دیوونه میشدم و با دیدنش  نا توان!

اون روزا هیچی واسم مفهومی نداشت جز اون.......

فصل بهار بود عاشق شدم ..... باورم نمیشد دردهای تلخ عشق اینقدر شیرینه!......

کارایی که میکردم....... حماقتهای که واسم قشنگ بود....... آخه همه امید و آرزوهامو با  اون قشنگ و رویایی می دیدم....

حماقت که میگم واسه اینه که همه اون عشق یک طرفه بود......

واسه اینکه وقتی  فهمید یه عاشق دیوونه داره ..... تنهام گذاشت و رفت!

رفت دنبال عشق خودش ..... منم بهش حق می دادم  و واسش  آرزو می کردم خوشبخت بشه...

همین که از اطراف میشنیدم حالش خوبه و شاد زندگی میکنه واسم کافی بود .....

با خودم عهد بستم همیشه عاشقش بمونم...... دیدنش  واسم رویا شده بود آخه اون از شهرمون رفت..

رفت تا خوشبختیشو کامل کنه!.....

و من موندم و یه دنیایی رویایی که واسه خودم ساخته بودم..... خیلی قشنگ بود و مقدس!

نمی خواستم هیشکی خرابش کنه......

اما غافل از تند باد سرنوشت که مجبورم کرد  واسه نزدیک شدن به اون ...... واسه اینکه لا اقل میتونم گاهی ببینمش و ازش با خبر بشم کوتاه ترین راه  رو انتخاب کنم....

انتخاب که نه .....  وقتی مجبورم کردن ٬ بعد از  کلی مصیبت قبول کردم با جبر زندگی کنم!

بعد از یه مدت یه روزی که پر از درد و غصه بودم ...... توی یه مو قعیت که همه درها رو بسته می دیدم

باز هم از سر اجبار  حماقت کردم و نتونستم از عشقم فاصله بگیرم......و باز هم دست روزگار  منو با اون رو به رو کرد......

 پر از غم بودم و یه شکست خورده توی عشق و زندگی ....وقتی اشکامو دید  ..... اعتراف کرد دوسم داشته .... دوسم داره!

اما شیوه من با اون فرق می کرد...... من عشق رو با سختیهاش دوست داشتم نه با لذتهاش!

من عشق رو پاکتر و مقدس تر از این می دونستم که با هوس و لذتهای جسمانی نا بودش کنم.....

و اون نه!......

الان مدتهاست دیگه عاشقش نیستم......  با خودم عهد بستم هیچ وقت عاشق نباشم  .....

خیلی وقته میدونم  عشق رو با گناه هوس آلوده می کنن و با کلام  اونو قشنگ جلوه میدن!

هنوزم دوسش دارم  ..... فقط دوسش دارم !

این اولین تجربه تلخ عشق بود واسم و من یه شکست خورده ساده لوح.......

با غم زندگی می کردم و تنهاییامو به دوش میکشیدم.... خیلی سختی کشیدم..... زخم خوردم

تا واقعیتهای اطرافم رو باور کنم.....

خیلی سخته با کسی زندگی کنی که هیچ وقت تو رو نفهمه!  خیلی زجر میکشی وقتی تکیه گاه محکمی نداشته باشی٬ با هر نسیم کو چولو هم میشکنی.....

چه برسه به تند بادهایی که من توی زندگیم داشتم!......

اینارو نمی نویسم واسه اینکه کسی  منو بفهمه یا باور کنه!..... واسه این می نویسم که  یادم باشه

که میشه برا دل خودت هم زندگی کنی  ولی مواظب باش دلت رو به کسی نسپاریش  تا بیشتر از این زخم نخوری!

من سیلی خورده روزگارم ....... و امروز خودم به خودم سیلی می زنم چرا که هنوز با غمها درگیرم و راهی نیافتم.....

امروز می خوام بلند بشم بدون کمک  ..... بدون اینکه منتظر یه نا جی باشم...... بدون اینکه حالم رو واسه گذشته های تلخم ویرانتر کنم....

من محکوم به زندگی شدم که نا خواسته بود  ولی امروز فراموش کردم که دیروز نیست!

دیروز گذشت .... عشق واقعی رو جز  با یاد خدا  هیچ  جا  و درون هیچ کسی نیافتم!

امروز   من بی هیچ بهانه خواهم زیست!

امروز را برای فردا از دست مده تا غمهای گذشته باز به سراغت نیاید!

امروز من باید خودم باشم نه اون که دیگران می خواهند....

امروز من هستم ... نفس می کشم پس باید به واقعه باشم نه با رویا!

امروز من کسانی رو دوست می دا رم چرا که خود می خواهم  دوستشان بدارم!

امروز من هر گونه نیاز را در خود می شکنم تا نیازمند هیچ کسی به جز یکتای واحد نباشم!

امروز من  با هر کسی و هر چیزی خلاف میلم باشد  زندگی میکنم .... فقط زندگی !

نه برای او .... برای خودم!

برای خودم تا غم بیش از این مرا آزرده نکند!

امروز من می بخشم تا خود مورد بخشش خدا قرار گیرم......

چرا که من هم بسیار آزرده کرده ام اطرافیانم را......

امروز من برای خودم زندگی می کنم نه برای او که مجبور هستم با او زندگی کنم !

نه از فریادهایش می هراسم نه با محبتش خود را گم می کنم!

امروز من دلتنگ خویشم نه دیگری!

امروز من زنی هستم در آستانه فصلی سرد......

ولی ا ز سرمایش ترسی به دل راه نمی دهم!

امروز اگر کاشانه ام سرد می شود  خود گرما بخش درونم میشوم نه به انتظار اویی که مجبور به بودنش هستم!

امروز من تنها نیستم !

امروز من می خواهم که حالم خوب باشد!..........

امروز به یادت هستم ..... به یاد تو  امین گلم...... به یاد تو حورای قشنگم..... به یاد تو میثم کله شق....

به یاد تو مریم نازم...... به یاد تو  بد اخلاق همیشه عصبی ٬ تو که فقط می خوای  اشک منو در بیاری ..

به یاد  خیلی های دیگه مثل خودم....

و.....

امروز من می خواهم بی هیچ بهانه بخندم.......

به وسعت قلب یک مترسک!.....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 23:21  توسط مترسک | 
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم!......

گفت: دستانش گرمای مرا دارند.......

به آسمان گفتم: پاکی ات را به من بده٬ گفت: چشمانش پاکی مرا دارند!......

از دشت سبز زندگی اش راخواستم٬گفت: زندگی ات سبز تر از اوست!.......

از دریا بزرگی وآرامشش را خواستم٬گفت:قلبت به اندازه اقیانوس است وآرامش نیز هم!........

از ماه تابندگیش را طلب کردم......

گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم!........

به فکر فرو رفتم٬ من در قبال دستان گرمت٬... چشمان پاکت٬.... سبزی زندگی ات٬.... بزرگی و

آرامش قلبت٬... و صورت ماهت٬ هیچ ندارم!...

هیچ ندارم که به تو هدیه کنم عزیزم جز ....... این...... بگیر...... نترس!

می تپد..... برای تو مهربانم!.....

و من..... چیزی ندارم جز قلبم!

دوستت دارم ......

در زمانی که صداقت گل نایابیست......

و.....

محبت هم نیز.....

من به تکرار غریبانه ترین واژه قرن......

دوستت دارم

سخت محتاجم!.....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 23:53  توسط مترسک | 

برای ابر چه فرق می کند....... باد از کدام سو می وزد!

او در آسمان رویایی خودش شناور است!

وقتی.......

خود را درآسمان تو کل و اعتماد به خالق هستی شناور ساخته ای........

نگران.......

هیچ تند بادی نباش!

پس بار خدایا.....

در میان تند باد سر نوشت رهایم مکن....

و......

مرا به خود وا مگذار!

تو را می جویم ......  مگر نه این است که تنها با یاد تو دلها آرام گیرد......

مگر نمی گویند ...... هر کجا زندگی باشد امید هم هست ٬ پس امیدم  کجاست!

تو خود به من عشق را آموختی ...... گفتی عاشق باش و عشق بورز ....

ولی.......

راه عشق جز شکستن  ثمری نداشت مرا!....

گفتی دوست بدار و مهر بانی کن٬ سعادت را خواهی یافت درون خویش......

افسوس که به جز غم درونم نیافتم!......

نمیدانم چه می خواهم بگویم.......

زبانم در دهان باز بسته ست.......

در تنگ قفس باز است و افسوس.......

که........

بال مرغ آوازم شکسته ست........

نمی دانم چه می خواهم بگویم........

غمی در استخوانم می گدازد........

خیال نا شناسی آشنا تر.......

گهی می سوزدم گه می نوازم!

گهی ...... می ... سو.... زدم...... گه ..... می .... نوا..... زم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:29  توسط مترسک | 
دیگه از خستگی هام خسته شدم......

دیگه از بستگی هام بسته شدم......

می زنم تیر به بند بستگی......

مگه آزاد بشم ز خستگی......

بسه تنهایی دیگه توی قفس......

بسه این قفس بدون همنفس.....

دیگه بسه تشنگی بدون آب.......

خوردن فریب و نیرنگ سراب.......

واسه هر کی دل من تنگ میشه ......

تا میفهمه دلش از سنگ میشه......

دوستی از روی زمین پاک شده......

مردی و مردونگی خاک شده......

هر کی فکر خودشه تو این زمون.......

تو نخ آب یخ و گرمی نون.........

باید حرف دلمو گوش کنم.......

غم دنیا رو فراموش کنم........

دستمو بلند کنم به آسمون.......

خودمو رها کنم از این و اون......

دلمو جدا کنم از آدما........

سینه مو پر کنم از یاد خدا.......

دیگه بسه دیگه بسه انتظار.......

ابر رحمت به سر دنیا ببار.......

شب تار .... شب تار..... شب تار......

آسمون خورشید و بردار و بیار....... 

دیگه  بسه........

دیگه بسه انتظار......

دیگه بسه.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 8:34  توسط مترسک | 
زندگی٬ صحنه یکتای هنرمندی ماست.......

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.......

صحنه پیوسته به جاست........

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!........

یادت همیشه در قلب من می ماندرفیق روزهای تنهاییم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 8:51  توسط مترسک | 
مگذار حس گره خورده من در........

زمان غرق شود...!

شاید از دخمه غمگین کسی

قصه ای تازه تر آغاز شود...!

شاید....!

شاید اگر اما نبود قسمت چیز دیگری بود

شاید بشه دوباره خندید....!

شاید اگر غم توی چشمها نبود گریه معنا نداشت!

شاید خدا اونایی روکه دوست داره اینجوری امتحان میکنه!

شاید سهم هر کسی از زندگی از بدو تولد براش رقم زده شده!

شاید آنجا که امیدی به رهایی هم نیست

نظری برگردد قفل غم باز شود.....!

شاید از پشت سر حادثه ای

فصل دل بستن و عاشق بودن

چون گل فصل بهار محرم راز شود....!

شاید....!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 4:19  توسط مترسک | 
من حوصله ندارم!..... غم دارم!

حوصله ندارم حرف بزنم٬ خفه بشم ....... حوصله ندارم اخم کنم یا بخندم! حوصله درد و دل ندارم یا بگم!

من حوصله ندارم!..... خسته ام!

حوصله ندارم هر روز جنگ اعصاب داشته باشم ........ حوصله ندارم فکر کنم به هیشکی و هیچی!

من حوصله ندارم!...... کلافه ام!

حوصله ندارم فیلمهای تکراری ببینم........ برم یا بمونم! دل کسی رو به دست بیارم یا بشکنم!

من حوصله ندارم !....... دیوانه ام!

حوصله ندارم ادامه بدم ٬تمومش کنم....... حوصله ندارم امیدوار باشم یا نا امید! .........

من حوصله خودمو ندارم! بیزارم! از تکرارها..... از بی هدفیها..... از اینکه نمی تونم از مشکلات فرار کنم یا حلشون کنم.......

من حوصله ندارم فرار کنم! از خودم و واقعیتهای دور و برم!........

من منفی شدم! منفی بودم!........ با مثبت قهرم!

حوصله تو رو هم ندارم حورای عزیزم........ تویی که همیشه یه ماسک خنده گذاشتی روی چهره قشنگت و مشکلاتت رو اون پشت پنهان کردی٬.......

تو مثبتی ٬ من منفی!..... من دردم ..... من خود مشکلم...... من بیمارم ..... من سنگم...... من سرد و بی روحم ......

هر دوتامون از سرمای زمستونیم ٬متولد یک ماه..... دردامون مثل همدیگه هست..... ولی من نمی تونم مثل تو هنرمند خوبی باشم عزیزم!....

وقتی گفتی تو یه آدم منفی باف هستی و من مثبت ٬دلم گرفت ...... تو واقعیت زندگیت از همون اول بهت سیلی زد و یادت داد بلند بشی و منتظر نمونی.............

ولی من یکی یکی سر راهم سبز شد و بهم سیلی زد ٬ تا اومدم بلند بشم و قبلی رو فراموش کنم یکی دیگه بهم زد!

میثم جون حوصله رک گویی های تو رو هم ندارم! میدونی اونی که باید منتظر باشه منم نه تو!

تو باید بیای سر قبر من ........آخه من دارم تموم میشم نه تو!اون روز حتما منومیشناسی!......

این آرزوی کوچیکیه ولی من حقیر تر از اونم!.....

رها جون حوصله تو روهم ندارم!.... تو همه غمت اینه که پوستت خراب نشه! توی آفتاب نباشی ......

اندامت به هم نخوره٬ و منتظر یه همزبون که بیاد و عاشقت بشه! حوصله تو رو هم ندارم عزیزم!

حوصله نگاه سامان رو هم ندارم! میگه بهت نمیاد! باورش نمیشه!

آخه تو چی رومی خوای باور کنی!.... اینکه من سادگی رو بیشتر می پسندم نه جلف بودن رو!

اینکه با بقیه فرق دارم!.......سامان جون حوصله تو روهم ندارم!.....

حرفات و دردات خیلی مثل منه مریم عزیزم!..... چرا اینقدر شباهت٬ آخه ما که هیچ شباهتی نداریم........

وقتی از نا مردیهای روزگار و از دلتنگیهات و نا کامیهاتمیگی دیوونم میکنی! باور کن حوصله تو رو هم دیگه ندارم  مریم گلم!

مهسا جونم .... وقتی از نداشته هات میگی ٬ از آرزوهات حرف میزنی  دلم میگیره! من و تو با هم بزرگ شدیم....

با هم رنج کشیدیم..... با هم غم خوردیم.... با هم تنهایهامون رو به دوش کشیدیم...... عزیترینم حوصله تو رو هم ندارم!...

آهای فهیمه! بی معرفت شدی و رفتی٬........ وقتی از همه چیزم میگذشتم و توی سرما و گرما میومدم دنبال تو یادته!

می خواستم تنها نباشی ... غصه نخوری ...... ولی تو٬ ... هم.....

حوصله ندارم........

حوصله تو ٬.... تو ٬......  تو٬..... تویی که خیلی چیزامو ازم گرفتی...... شایدم نا خواسته بود ... نمی دونم!

مجبور شدی  مجبورم کنی یا غرورت اجازه نداد بذاری خوشبختی یا بد بختیهامو خودم بسازم!......

می خواستی شاد باشم و خوشبخت....... ولی تا اوج دیوانگی  و درماندگی همراهیم کردی!.......

آینده و زندگی واسم نزاشتی به جز غمهای گذشته.......

می بخشمت ٬ واسه اینکه خودتم عذاب کشیدی ...... تو هم مثل من طعم خوشی رو نچشیدی.....

همیشه تا اومدم حرف بزنم گفتی خفه شو....... آزارم دادی خیلی زیاد...... اینقدری که الان  حوصله هیچی رو ندارم حتی  این چرت و پرتهای درونیمو که مثل خوره عذابم میده!......

بذار خفه بشم همونی که همیشه ازم خواستی ! بذار روز به روز حالم بهتر بشه مثل الانکه حالم خیلی خوبه!

مثل الان که فقط می تونم بگم حوصله ندارم!...........

حتی حوصله دیدن چهره رنج کشیده مادرم رو هم ندارم ! و خیلی چیزای دیگه که حوصله ندارم ازشون حرف بزنم!....

حوصله ندارم می فهمی!

 

حوصله......... ن....... دا........ ر.........م

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:13  توسط مترسک | 
هر کس همان که خواهد یابد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 0:18  توسط مترسک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من یک مترسکم......
من آوندهای وجودم خسته است
من شیره حیات را بالا نمی برم
دستان من شقاوت طوفان را
پاهای من رطوبت باران را
و جسم فرتوتم برودت غمها را.....
باور نمی کند!
بر دار زندگی
من یک مترسکم......
من یک مترسکم بی شوق
من یک مترسکم بی عشق
من یک مترسکم بی قلب......

نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
عشق نیلوفری( دورترین عاشق)
بازیچه دست زمان(آقا کیا)
پشت این پنجره ها دل می گیره(الناز )
مرداب سبز(امیر حسین)
دلنوشته های من(سید حامد)
نغمه درد(حورا)
اینجا در هم بر همه(نیما و شهرام)
سرخوشان عشق(امین و سارا)
او که هنوز نور افشانی می کند...( خورشید)
آشنای غریب(امین)
آی از آب و هوای بی عشق(افشین)
پرواز با خورشید(محمد)
یک شاخه زیتون....(محمد)
پوچ.س..ت..ا...ن(سپهر)
غریبه در شب....(مانیا)
دولخ.......( امین)
ققنوس......( مهدی)
زورتاک.... (بزرگ اما کوچک)
یک پنجره برای من کافیست.....(عاطفه)
گل یخ.....(گل یخ)
عاشق.......(محمد)
خلوت دل.......(امین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://javascript4u.5u.com/html/10.htm