تبليغاتX
قلب مترسک
دلتنگیها

امروز یه روز خاصه واسه من......

یه روزی مثل امروز بود  به یاد گل یخ و .......

فقط خواستم یادش رو گرامی بدارم واسه دل خودم.......

 یادش به خیر......

دلم واسش تنگ شده ..... کاش امروز هم اون روز بود  .......

ولی خیلی فرق می کرد .... شایدم چیزای بیشتری واسش داشتم...

ولی.....

یادت همیشه با من هست مهربون!

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود.......

یاد باد آنکه مرا یاد کند......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:36  توسط مترسک | 

دلم بد جوری گرفته بود و بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد........

خواب تو رو دیدم....جایی می بردی منو...... نمی دونم کجا بود ....... دستم توی دست مهربونت بود.....

اما وسط یه جاده تنها موندم....... خودمو تنها و در به در دیدم که دارم دنبال تو می گردم ..... صدات کردم جوابمو ندادی.......

کلافه و خسته یه گوشه نشستم....... احساس می کردم باهام هستی همون اطراف ولی خودت رو پنهان ....

می کردی تا من نبینمت!.......برا یه لحظه به عقب برگشتم....... دیدمت که با یه لبخند محزون داری نگام می کنی......

یه لباس مشکی تنت بود داشتی واسم دست تکون می دادی و ازم دور میشدی........

از خواب پریدم ..... صورتم خیس خیس بود....... تا یه مدت نگران بودم نکنه ازم دور بشی !.....

اما حالا تعبیرش رو فهمیدم!........

کاش میشد همه خوابهامون تعبیر نشه!..... اگه هم میشه یه جوری بشه که خاطرمون آزرده نشه!.......

می خواستم بار دلتنگیهام رو از دوش مترسک بردارم و از این جا برم .....آخه قلب مترسک دیگه جایی واسه ..

دلتنگیهام نداره!......

نوشتن انگیزه می خواد نه تکرار!.......

اما یه حس مرموز منو وادار به نوشتن و موندن میکنه ....... تا بنویسم وبگم هنوز هستم!.... زنده ام.... نفسی هست ......

لا اقل اینجوری میتونم دلتنگیهام رونگهش دارم واسه اون روزی که شاید لبخندی بزنم و یادم رفته باشه دلم تنگه!........

اعتراف میکنم دلم واست تنگ شده ...... واسه صدای گرم و مهربونت....... واسه خنده های قشنگت که هنوزم

توی گوشم یادگاری مونده!.......

دفتر خاطراتم رو که ورق میزنم رده پاهای زیادی میبینم که همه خاطره شدن و تو ..... تو شدی ......

رویایی ترین خاطره زندگیم......... رویای یک حقیقت....... حقیقتی که سالها دنبالش بودم و باور کردم فقط یه رویاست......

این که میگن دل به دل راه داره رو باور می کنی یا نه؟....... ولی من که خیلی بهش معتقدم........

وقتی صدات میکنم میشنوی مگه نه!؟....... اینو دلم میگه جوابتو می شنوم باور کن!.........

دلم می خواست همه چیزو بهت میگفتم و بعد می رفتم واسه همیشه...... ولی آخه چیزی نداشتم که قابل قبول باشه .......

همین ته ذره غرور هم می رفت و دیگه پیدا نمیشد....... نه اینکه از تنفر تو یا بر چسب دیگران می ترسیدم...

نه ..... ولی نمی خواستم با حرفام خودمو توجیه کنم یا گول بزنم........ نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم..

نمی خواستم تو هم منو  یه دیوونه ببینی ...... نمی خواستم به این باور برسی که فریبت دادم..... نمی خواستم ...

باور کن هیچی نمی خواستم...... به جز این که بدون هیچ قصد و نیازی دوست داشته باشم!

هیشکی نمیتونه به جای دیگری درد  و رنج بکشه....... شایدم احساس من دیوانه بود  که تا این حد پیش رفت!...

از عشق می ترسم....... زخم خوردم........ از عاشق شدن می گریزم ...... رنج دیدم...... تنهایی رو می فهمم ...

سالها هم خانه ام بود....... غم رو می شناسم........ همزادم بود!

نوازش جبر را احساس می کنم........ با آن زندگی کردم!

دوستی را می پرستم ....... تا تو را همیشه دوست بدارم........

ولی حیف..... حیف که  چیز دیگه ای به جز این ندارم......

می دونی این تنها چیزی هست که حق خودم می دونمش و به هر کسی هم دلم خواست می بخشمش!

پس باور کن........

دوستت دارم واسه همیشه.........

 

تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو!.......

این دلا ویز ترین شعر جهان را همه وقت.....

نه به یک بار و به صد بار بگو!......

دوستم داری؟! را از من بسیار بپرس!.......

دوستت دارم را با من بسیار بگو!......

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:22  توسط مترسک | 
می خوام با آبی بنویسم رنگ دلخواه تو..........

خیلی وقته می دونم  که می دونی و هیچی بهم نمی گی...... موندی تا عمیق درونم و بشناسی .......

می خواستی بهم کمک کنی یا دلت واسم سوخت  مهربون!.........گفته بودم فقط کافیه ازم بخوای تا راهی دیارم

بشم....... یادته؟.......

بیشتر از اونی که فکر کنی ازت یاد گرفتم........ صدات دلگرمی بود واسم ...... و حرفات امید...... گریه هامو

به خنده تبدیل کردی و یادم دادی توی بد ترین روزا هم میشه خندید.......

اگه با خودخواهیام مانع رفتنت شدم ببخش...... اگه خواستم دوستی رو بهت تحمیل کنم ببخش...... اگه سکوت

کردم تا نا خواسته بمونی  و تحمل کنی  معذرت می خوام.......

یادته بهم می گفتی خودت  رو دست کم نگیر و اینقدر از کسی عذر خواهی نکن!...... حالا فهمیدم واسه چی گفتی

من ارزش و بهای خودمو گم کرده بودم و تو ارزش رو بهم یاد دادی!.......

با بالهای زخمی و شکسته توی آشیونه قلبت فرود اومدم و شدم یه مهمون نا خونده....... واسم مرهم شدی  و ....

یه دوست و شایدم فراتر از اون.... ولی یادم رفته بود که.....

مهمان گر چه عزیز است ولی ..... خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود!

تو بهم پر پرواز دادی...... دارم بر می گردم به آشیونه خودم.... می خوام هر چی و هر کسی توی ذهن و قلبم

مونده بیرون کنم تا رها بشم ..... رها از هر قید و بندی..... آزاد ....آزاد!

می خوام خودم باشم دارم پیداش می کنم ..... گمشده درونیم رو میگم!.... مدتهاست ازش بی خبر موندم!

واسه همه این روزای قشنگ ازت ممنونم..... تو روزای ابری دلم رو آفتابی کردی و به قلب سرد و بی روحم

گرمای محبت بخشیدی.......

ازت می خوام فراموشم کنی چون  می خوام فراموشت کنم.......

دیگه نمی خوام هیچ کسی و هیچ چیزی توی دلم بمونه...... موندن زیاد مردابم کرده!

یادته می گفتی این چه اسمیه واسه خودت گذاشتی!

دارم اون ارزشها رو که موندن زیر خر وار ها فکر و غبار غم گرفتن رو دارم پیدا می کنم......

دیگه بزرگ شدم نه؟!.. بزرگی که به سن و سال نیست.. تو بهم یاد دادی خود باوری رو و بزرگ اندیشی رو..

مهربون خیالت راحت باشه.... برو  و دیگه پشت سرت نگاه نکن!

باور کن من اهل نفرین نیستم واسه هیشکی هم آه نمی کشم چه برسه به تو که امین قلب شکسته ام شدی و

عزیز دلم......

حرفای زیادی واسه گفتن دارم اما زیاد گفتن  و زیادی موندن درمانده ترم میکنه!.....

واست دعا می کنم تا آشیونه عشقت رو کنار همسفر زندگیت روی بلند ترین شاخه عشق و محبت بنا کنی تا

طعم خوشبختی رو بچشی...... صبر داشته باش فردای قشنگی پیش رو داری عزیزم .... مشکلات تموم میشه

و می تونی کاخ آرزوهات رو اونجوری که دوست داری بسازیش!.....

راستی می خوام صدف رو از مرداب بیرون بیارم و بسپارمش به دریا..... می خوام رهاش کنم تا رها باشم!

می خوام مثل حورا بشم ..... شاید .. نه .. حتما زندگی و دنیا بهم لبخند میزنه....

مگه نه؟!......

دیگه اسممو که می دونی ..... نشونیمو که بلدی..... می دونی مال کدوم دیارم؟!

اگه گذرت به دریا افتاد سلام منو به صدفهاش برسون!

اگه یه روز گذرت به شهر ما افتاد ..... حافظیه  یادت نره .... باشه!

همون دیوونه همیشگی ..........

همون غریبه بی نشون..........

خداحافظ مهربون.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:50  توسط مترسک | 
آهای با مرام با توام........

صدای خسته و تلخ منو می شنوی یا هنوزم باهام قهری....... باز هم باید التماست کنم  تا قبولم کنی.......

آخه چند بار باید امتحان بشم ..... می بینی بنده هاتم منو امتحان میکنن  ولی من که همش دارم مردود میشم....

هی زمین می افتم و بلند میشم تا بگم :  هنوز هستم ..........

منو آوردی گذاشتی میون این همه غم واسه چی ؟اینجوری می خواستی  بهت نزدیک بشم؟ ....آره با معرفت!..

عمر خوشیهامو واسه چی اینقدر کوتاه کردی؟ خنده هامو ازم گرفتی و جاش یه غم بزرگ گذاشتی توی دل کوچیکم.........

منو آوردی تا  از محبت پدر بی نصیبم کنی .....همینومی خواستی که مهر بد قدمی رو پیشونیم بچسبونن....

خسته ام

باور می کنی یا  می خوای فریاد بزنم تا همه مسخره ام کنن...... بگن دیوونه ای...... آره؟

با معرفت ......

این بود وعده هات ؟....... مگه نمیگن تو عاری از هر غروری ....... تو بخشنده ای...... تو دستای سرد رو گرم میکنی......

آهای مهربون ....... یه گوشه چشمی هم کافیه واسم...... می خوام فقط با خودت رفیق باشم........ می خوام از

هر چی عشق مجازی هست فرار کنم بیام پیش خودت........

آهای خدا ........  واسه چی گذاشتی غم توی دلم ریشه بزنه و بعدشم جوونه و با خودم بزرگ بشه .......

می خواستی ثمرش رو ببینی  ها.........

دیدی شده یه غده بزرگ چرکی توی قلبم........ هنوزم می خوای بزرگتر بشه رشد کنه ...... آخه چرا؟......

چرا تنهام گذاشتی ........

چرا همیشه کوله بارم پر از درد و غمه......؟ چرا خودمو گم کردم ؟......... چرا مسولیتهامو  توی کلیشه ها جا گذاشتم؟.......

واسه چی این همه دور و برم شلوغه ؟ ...... می خوای بگی هوامو داری....... یا بازم یه امتحانه؟

چرا من بین این همه بازم تنهام......؟ کدومشون دردامو شنیدن و مرهم گذاشتن.......

آهای بزرگ با توام ....... روت و ازم بر نگردون...... بهت نیاز دارم..... باورم کن ..... مجبورم نکن راهمو ..

کج کنم و در به در عشق مجازی بشم!..... نه .... نه ..... دیگه نمی خوام.......

دارم خفه میشم ..... لا اقل یه کوچولو نگام کن....... تنهام نذار .....بیا با هام آشتی کن........

قول میدم خیلی چیزا رو بی خیال بشم.........فراموش کنم چی نداشتم و چی خواستم.........

قول میدم دردامو پنهونی به دوش بکشم  یا شاید اونا رو همین دور و برها چالش کنم ...........فقط تنهام نذار.....

تنهام............ نذار ........ خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:48  توسط مترسک | 
اهل شیرازم من.....

پیشه ام درویشی..... توشه ام غمگینی..... همدمم سر سختی ست!

روزگارم بد نیست......

چشمهایم کم سو..... دیدگانم مغموم...... اشک چشمانم شور!

موها خرمایی..... رنگ دلخواهم سبز..... نه! مشکی...... شایدم آبی ست!

چهره ام مهتابی ست......

روزگارم بد نیست.....

سر پناهی دارم..... خانه ام کاهگلی ست...... نور آن شمع...... در و دیوارش غم!

قفسی رنگ نفس..... آسمانی ابری..... رعد و برقی و پس از آن باران!

روزگارم بد نیست.....

شکر آن هم باقی ست..... تک خدایی هم هست...... دوستانم کم نیست..... غم و تنهایی و یک سنگ صبور.....

همدمم بیداری ..... درد من پنهانی ست!

 روزگارم بد نیست.....

گفته هایم کم نیست..... همه مسکوت پر از راز سکوت.... لبهایم خاموش!

دستهایم بسته..... پاهایم ز رمیدن خسته ست!

کودک کلبه تنهایی من پر بسته..... خنده هایم رفته ست!

روزگارم بد نیست......

شب و روزم یک رنگ...... رنگ دلدادگی من به سراب......... رنگ عشق است و سیاه

همنوا با دل خاک!

 سوز و سرما اینجاست....... زوزه باد صدایش زیباست!

روزگارم بد نیست.......

درد و دل ها کم نیست.... قلب من هم زخمی ست.....

شیوه ام شیدای ست...... عشق من رویایی ست!

مقصدم راه کویر..... انتهایش مرداب..... یار من تنهایی ست...... آسمان دل من بارانی ست!

روزگارم ......بد .....نیست......

درد و دل ها..... کم..... نیست!......

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 7:45  توسط مترسک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من یک مترسکم......
من آوندهای وجودم خسته است
من شیره حیات را بالا نمی برم
دستان من شقاوت طوفان را
پاهای من رطوبت باران را
و جسم فرتوتم برودت غمها را.....
باور نمی کند!
بر دار زندگی
من یک مترسکم......
من یک مترسکم بی شوق
من یک مترسکم بی عشق
من یک مترسکم بی قلب......

نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
عشق نیلوفری( دورترین عاشق)
بازیچه دست زمان(آقا کیا)
پشت این پنجره ها دل می گیره(الناز )
مرداب سبز(امیر حسین)
دلنوشته های من(سید حامد)
نغمه درد(حورا)
اینجا در هم بر همه(نیما و شهرام)
سرخوشان عشق(امین و سارا)
او که هنوز نور افشانی می کند...( خورشید)
آشنای غریب(امین)
آی از آب و هوای بی عشق(افشین)
پرواز با خورشید(محمد)
یک شاخه زیتون....(محمد)
پوچ.س..ت..ا...ن(سپهر)
غریبه در شب....(مانیا)
دولخ.......( امین)
ققنوس......( مهدی)
زورتاک.... (بزرگ اما کوچک)
یک پنجره برای من کافیست.....(عاطفه)
گل یخ.....(گل یخ)
عاشق.......(محمد)
خلوت دل.......(امین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
http://javascript4u.5u.com/html/10.htm