![]() |
![]() |
|
| دلتنگیها |
|
هوا ابریست مثل دل تنهای من...... بوی نم باران قلب گرفته مرا غمگین تر می کندو باد احساس پریشانم را با خود همراه می سازد...... احساسی پوچ و غریب تمام وجودم را فرا گرفته و درونم را می سوزاند....... و چشمان مخمور و بی احساسم گمشده ای را می جویدو باز از کنار آدمها بی تفاوت می گذرم........ هوا ابریست مثل دل تنهای من... می ترسم از روزهایی که شاید هرگز منتظرش نبوده ام....... از حس بودن و ماندن و....... یا رفتن و نماندن....... دلم عجیب گرفته....... آسمان قلبم می بارد و بر گونه های بی رنگم سرازیر می شود....... دلم تنگ شده برای یکی که نمی دانم کیست ؟! برای غریبه ای آشنا که نمی شناسمش هنوز! اویی که قلب یخزده و دستان سردم را گرمایی بخشد تا بودنش را رویایی بیهوده مپندارم....... هوا ابریست مثل دل تنهای من....... اضطراب درونم فریاد میزند و لرزش پاهایم خبر از اتفاقی نا خوشایند می دهد!.... لعنت به من ...... لعنت به این حس دیوانه...... لعنت به این آدمک همیشه مغموم... لعنت به قلب سنگ شده من! امروز چه دلگیرم .......... امروز چه غمگینم ......... امروز چرا من بی هیچ بهانه می گریم! هوا ابریست مثل دل تنهای من خدایا......... دلم امروز هوایی دیگر دارد....... خدایا........ مرا به خود وا مگذار که دیوانه ای بیش نیستم و...... ویرانه ای درون سینه دارم در پی امیدی واهی خدایا........ سکوتم را می شنوی؟ تنهاییم را میبینی و خنده های تلخم را باور می کنی؟ خدایا ....... باز هم دلتنگی رهایم نمیکند...... از خود خسته و نا امیدم مرا دریاب و از این مرداب غم برهان شاید......... تو را دوباره بیابم در خویشتن ای غفور بی همتا ....... ای خدا! هیچ دستی دل ناشاد مرا به سرا پرده شادی ننشاند و...... کسی با من سخن از شاخه گل سرخ نگفت! تو بیا باران باش.... و به ذرات عطشناک وجودم ...... تو ..... ببار! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 17:56 توسط مترسک |
|
|
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند..... معلم نوشته های آنها راجمع کرد..... با اینکه همه جوابها یکی نبود اما بیشتر آنها به موارد زیر اشاره کرده بودند..... اهرام مصر... تاج محل..... کانال پاناما.... کلیسای سن پیتر.... دیوار بزرگ چین و........... در میان نوشته ها کاغذی سفید به چشم می خورد معلم پرسید؟ این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟ دخترک جواب داد: عجایب موجودات جهان خیلی زیاد است و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب هر چه در ذهنت هست به من بگو شاید بتوانم کمکت کنم. در این هنگام دختر گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن... چشیدن... دیدن..... شنیدن ... احساس کردن ... خندیدن و عشق ورزیدن! پس از شنیدن سخنان دخترک کلاس در سکوتی محض فرو رفت......... آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما ساده و معمولی می انگاریم و راحت از کنارشان عبور می کنیم........ چشمهایمان را می بندیم تا مبادا بیندیشیم ....... و ......... گوشهایمان را نا شنوا می انگاریم تا مبادا محبت را لمس کنیم....... و... احساس را پنهان می کنیم تا مبادا عشق بورزیم....... و ........ می گریم و شکوه می کنیم تا مبادا لبخند را هدیه کنیم ..... و........ می گریزیم و از خود دور میشویم تا مبادا دوست بداریم و دوست داشته شویم..... تا مبادا باور کنیم رازهای زندگی را و....... عجایب نا شاخته ی درون خویش را......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 16:36 توسط مترسک |
|
|
دلم می خواست بهم بگی برو........ دلت نیومد و هیچی نگفتی! موندم و دروغ گفتم تا بهم بگی برو........ دلت نیومد و هیچی نگفتی! ازت خواستم هر وقت خسته شدی بهم بگی برو.......... دلت نیومد و هیچی نگفتی! گریه کردم تا بهم بگی برو........ دلت نیومد و هیچی نگفتی! مثل یه راز سر بسته شدم تا بهم بگی برو........ دلت نیومد و هیچی نگفتی! قلبمو دادم به مترسک تا بهم بگی برو........ دلت نیومد و هیچی نگفتی! شدم آفتاب پرست نا شناس تا بهم بگی برو......... دلت نیومد و بهم هیچی نگفتی! دلت نیومد یه دل شکسته رو بشکنی و هیچی نگفتی تا من بدونم دلت چقدر مهربون و بزرگه!...... حالا من موندم و یه دل مهربون که دلش نیومد بهم بگه برو ولی دلش می خواد برم! شایدم دلش نیومد بهم بگه برو ....... تا....... خودش تنهام بذاره و بره! تنهام بذار ولی نرو.......... تنهام بذار ولی بمون...... تنهام بذار ولی باش تا وجودت رو حس کنم..... تنهام بذار ولی با قلبم بازی نکن..... چرا که من بیش از این ... توان رنج کشیدن ندارم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:16 توسط مترسک |
|
|
امروز در نگاه تو در دیدگان مغموم تو ....... چیزهایی دیدم که قادر به درک آن نیستم....... من باز خواهم گشت!.... زیرا من می خواهم که باز گردم از رویا و خیالات........ از امیدهای واهی! می دانم که کسی در انتظارم نیست..... در آیینه خود را نگاه کردم و آیینه را شکستم..... و دیوانه وار فریاد زدم این من نیست! پس او کجاست؟........ و این همان زخمی ست که من معلول آن بوده ام! امروز بی تو هیچ ندارم...... که تو همواره فرشته ای خواهی بود در.... رویاهایم!........ و چقدر دلتنگم! به آغاز ما بین دو انسان و هزاران هزار دیوانگی که ما خلق کردیم...... چقدر دلتنگم! به شیوه و حرکات ناموزون سخنها و...... پیچیدگیهای وجود آدم این موجود دو پا..... و عادتهای روزمره زندگی! امروز بی تو من هیچ ندارم !....... تو فرشته ای خواهی بود در رویا هایم! دوست دارم که به تو نزدیک شوم اما شجاعتش را ندارم.... و می دانم تو هم کاملا به این کار تمایل داری! همچون من و یا بیش از من........ من دوست دارم که صدای تو را بشنوم من می لرزم....... و مثل همیشه سردم است....... و تو نخواهی آمد! روزها می گذرند...... و در سکوت می پرسی؟ بر سر ما چه آمد؟ بین من و تو دیواری است.... دیواری در ظلمت....... نوازشها در هم شکسته اند....... در طلب بازگشت..... و عشقی که می میرد..... و هیچ کاری برای آن انجام نمی شود! دو جراحت در ظلمت...... دو نور سفید که به مرور زمان خاموش شده است و عشقی که میمیرد چه بخواهیم چه نخواهیم!...... تو به سکوت می نگری...... و حتی نمی توانی برای خودت شرح دهی چه چیز شکستمان داد؟!...... دیواری ست بین من و تو! دیواری ست بین من و تو! و ..... تو همواره فرشته ای خواهی بود..... در رویا هایم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 16:10 توسط مترسک |
|
|
چشمهایش در حال باریدن دوباره بود و دستهای نحیفش چتری بر سر تا مبادا ضربه ای بر سرش کوبیده شود!........ از مردن نمی ترسید ....... از بودن می هراسید و ....... پاهایش سست و بی اراده قدم بر میداشت و کبودی بینی اش نشان از نوازش سر پنجه های خشم بود و تورم چشمان همیشه گریانش خبر از بارش شدید غم بود!........ چقدر تکیده بود و قامتش خمیده ....... تک تارهای سپید میان موهایش از دردهای درونش می گفت و تحمل رنجهای بی رحم زمانه!.... چه زود سرمایه اش را که یک قلب بی کینه بود به همراه جوانی اش به تاراج بردند و جز آه و افسوس ارمغانی عایدش نگشت........ مثل همان پرنده بی پناه و بی قدرت از ترس خجل بود و به خود می لرزید و سرخی قطره های خون بر روی لبهایش را می چشیدو از ته قلب شکسته اش فریادی خاموش بر لب جاری می کرد........ و افسوس که با دستهای بی احساسش..... گلویش را دیوانه وار می فشرد تا صدایش در گلو خفه شود و باز سکوت کند و بارش درون مغمومش را افزونتر کند!......... تک شعله های غرورش را خاموش کرد....... تا تنهاییش محسوستر شود........ بگذار داستان غم بهار درون سینه اش ..... گنجینه ای دست نخورده بماند ....... تا نگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست! بگذار خرده های شکسته وجودش را جمع کند تا شاید یکرنگی را در میان دردها باز شناسد! تا شاید ارزش ثانیه های لبخند را دریابد........ یا زمان کوتاهی فراموش کند پایمال شدن آرزوهایش را......... فراموش کند لحظه های بی پشت و پناهی را! لحظه های درد را! لحظه هایی که بعد از هر خنده دهها بار اشک می بارد! لحظه هایی که دیگران به خوشبختی او می اندیشند و او یکه و تنها کوله بار غمهایش را به دوش می کشد تا بگوید هنوز هم سبز و با طراوت است...... تا مبادا دیگران پی به درون کوله بارش برند! بهار خزان را تاب آورده است! او زمستان را پشت سر گذاشته است...... و هنوز هم کسی پی به راز درونش نخواهد برد..... و بارش اشکهایش را نخواهد دید! و...... زمزمه ای به گوش می رسد که....... ندانم این نسیم بال بسته....... چه خواهد کرد با جانهای خسته....... پرستو می رسد غمگین و خاموش....... دریغ از آن بهاران خجسته.................. دریغ از آن بهاران خجسته! و باز زمزمه ای نا مفهوم می گوید....... بهاری باشی و سبز! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:47 توسط مترسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک مترسکم......
من آوندهای وجودم خسته است من شیره حیات را بالا نمی برم دستان من شقاوت طوفان را پاهای من رطوبت باران را و جسم فرتوتم برودت غمها را..... باور نمی کند! بر دار زندگی من یک مترسکم...... من یک مترسکم بی شوق من یک مترسکم بی عشق من یک مترسکم بی قلب...... |
|
RSS
|