تبليغاتX
قلب مترسک

قلب مترسک

دلتنگیها

به گذشته بنگر و شتاب دیروز

و چه پرشتاب گذشت......

 در پیچ و خم کدام بازی روزگار خود را رها کردی ؟

به کدامین روز فنا شده ات می اندیشی...... و به کدامین عشق  پوچ و تو خالی!.......

هدف را گم کرده ای.... اصلا با چنین واژه ای آشنایی تو؟.....

از دلهای شکسته ای که به کوله بار خود افزودی سخن بگو.........

از افسوس هایی که بی ثمر بر جا نهادی ........

 واز خاطرات تلخ و شیرین سالی که پشت سر نهادی حرف بزن .......

دیدی چه زود گذشت لحظه ای درنگ کن و عقربه ها را به عقب باز گردان  تا ببینی با

احساس چه کردی ....... تا چه اندازه با درون خود بیگانه ای یا شاید آشنای غریبی که

هنوز فرصت اندیشیدن به خود و آنچه گذشت را نیافته  ای!.......

هنوز  قدری  وقت مانده.......

صدای تیک تاک ساعت را می شنوی.....

مگذار در دل تیره گیها گم شود ....

طراوت سبز بهار را ببین ......

فردا را دوباره بساز.......

سالی پر از زیباییها و نیکیها .....

و درونی سر شار از مهر و عطوفت!

سال جدید را پیشا پیش به همه دوستان مهر بان و با محبت تبریک میگم......

سبز باشید و با نشاط

هر روزتان نوروز و درونتان پر از عطر گل سرخ و سرشار از ایمان و

معرفت.......

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلها مان را

مالا مال از یاری .... غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

شادی روی تو!

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه .....

عطر افشان....

گلباران باد.......

 عید بر همه عاشقان مبارک باد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:43  توسط مترسک  | 

افسانه من و تو........

دوستی من و تو یک افسانه است قصه قطره و دریا!

رمانی زیبا و قشنگ که در کلیشه های زمان گم شده و رویای یک عشق محال که در سینه حبس شده!

افسانه یک راز که من و تو آن را ساختیم با یک آغاز ساده.......

آغازی به سادگی  یک سلام بی انتها...... و سلامی بدون خدا حافظی!

هر گز از یادم نمی رود آن زمان که از دل گرفته ابرهای  درونم .....

قطره ای شدم و با قلب پاره رویاییم در عمق دریای احساس و آرام وجودت.......

چون صدف عشق و دوستی متولد شدم و تو در میان موج حیرت......

امین قلب شکسته ام شدی و سیل غم از سینه ام بیرون راندی تا همیشگی و مهربانم شوی!

و چه صادقانه بود اولین سلام قطره و دریا!

که هنوز هم به دوست داشتن عشق می ورزند و پایانی برای این رویا نساخته اند!

رویایی یک  حقیقت تلخ........

حقیقت دوست داشتن و باور جدا شدن!

می دانم که خوب میدانی و دم بر نمی آوری از دورنگیهای زمانه......

شاید هنوز هم در انتظاری؟

در انتظار تکرار آن افسانه قشنگ!

شاید  مهر سکوت را با ارزش تر از کلمات گنگ می دانی.......

گاه مجبور به ایفای نقشی مبهم می شوی و گاه در میان قطره ها خود را از یاد می بری!

و همه آن حقایق را در شفافیت دیدگان با محبتت پنهان می کنی تا بگویی هنوز هم پایبند آن سلام بی پایانی!

تو دریایی و من قطره!

تو دریای آبی سخاوتی و من قطره ای محال اندیش.....

تو کجا ؟ و من کجا؟

اما.......

هنوز هم  می خواهم قطره ای متفاوت در میان دریا باشم تا باور کنی

همیشه

دوستت دارم

همیشه

به یادت خواهم ماند!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 20:58  توسط مترسک  | 

ستاره کور........

نا توان گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای در این غروب

می برم به آشیان خود پناه!

در گریز از این زمان بی گذشت

در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

سر نهاده چون اسیر خسته جان

در کمند روزگار بد سرشت

رو نهفته چون ستارگان کور

در غبار کهکشان سر نوشت

می روم ز دیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم!

این زمان نشسته بی تو با خدا

 آن که با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ

 آن که خنده از لبش جدا نبود

بی تو من کجا روم کجا روم؟

هستی من آز تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود کنم فرار!

تا لبم دگر نفس نمی رسد

ناله ام به گوش کس نمی رسد

 می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای از این قفس نمی رسد..............

ناله ای از این قفس نمی رسد!......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 15:45  توسط مترسک  | 

غم رو فراموش کن بهار رو باور کن!.......

بوی غریب عید می آید..... بوی نوروز و نسیم بهارهر روز از پشت بام کاهگلی خانه مشامم را پر می کند........

وقتی پنجره را باز می کنم نسیم خنک بهاری گونه هایم را نوازش می کند و زمزمه ای نا مفهوم به گوش می رسد که تو  زاده غم هستی!......

به دنیای غم پا نهادی وبا غمها زندگی خواهی کرد.....شاید روزی خود را از غم برهانی و عشق را بیابی ولی تا ان زمان دوستی دیرینه ای با غم خواهی داشت واینک مدتها از آن زمان می گذرد که زاده غم در بستر غمگین زمان چشم گشود ..... مو جود نا شناخته ای که هیچ نشان در جهان نداشت پا در جهان گذاشت!.....

و تو نیستی تا ببینی با آمدن او

چگونه خاطره ها آشفته ست

دیده ها گریان است!

تو نیستی تا ببینی

چگونه خنده بر لبها خشکید.....

چگونه یاد و خاطره ات  که من هیچ نشانی از آن ندارم بر قلبها یمان مانده است.......

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!

تو نیستی تا ببینی بهار در راه است و باز بوی غریب دلتنگیهای عید می آید......

هنوز زاده غم در غمهایش غوطه ور است و

بها را باور نمی کند!....

بهار را باور کن دیر زمانیست در خود فرو رفته ای و فردا آغاز شکفتن بهار  غمهای توست !......

بهار را باور کن.......

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقیها را..... جشن می گیرد وبهار.....

روی هر شاخه کنار هر برگ......شمع روشن کرده ست!

همه چلچله ها بر گشتند و طراوت را فریاد زدند....

کوچه یکپارچه آواز شده ست و درخت گیلاس......

هدیه جشن اقاقیها را .....

گل به دامن کرده ست........

باز کن پنجره ها را ای دوست.....

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگها پژ مردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند...... سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید..... نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن و.....

سخاوت را در چشم چمن زار ببین و....

محبت را در روح نسیم.....

که در این کوچه تنگ با همین دست تهی.....

روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد!

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ......

و بهاران را باور کن!

تو هم پنجره رو باز کن و غمها رو فراموش کن

بهار رو باور کن !.......

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 13:3  توسط مترسک  | 

دیگه از غم نگو از جت سواری بگو..........

خواستم دوباره از غم بگویم که ناگاه چیزی نهیب زد تا کی؟!........

چقدر از غم نوشتن .... تا کی از درد گفتن.... تا چه هنگام تلخی  زمان را سرودن.....

از تو دور ماندم و از عشقت فاصله گرفتم بگو تا کی دل به یار نبستن؟!......

تا کی؟.......

وقتی اینارو نوشتم یه دفعه با خودم گفتم بد نیست یه کم هم از این حال و هوا بیرون بیام و از چند روز پیش بنویسم که با دوستم می خواستیم بریم کلاس ...... برا اینکه زودتر برسیم از ایستگاه اتوبوس بیرون اومدیم و از خوش اقبالیمون سوار یه جت شدیم.... نیست ما هم از جت سواری خیلی شانس میاریم خلبانش هم یه ناشی دیوونه تر از خودمون از آب در اومد.....

حسابی قاطی بود و کاراش عجیب و غریب بود.... یه پیر مرد بیچاره از ما بد شانستر هم جلو کنارش نشسته بودکه مدام با خودش می گفت: اسغفر الله.....

این  راننده  هم بیچارش کرد از بس جلو هر کی می رسید دستگیره در و بالا و پایین می کردو اون هم حسابی کلا فه شده بودو مدام با خودش ذکر می گفت........بعدشم سر هرخیابو ن کنار هر کی می رسید زود پسر خاله میشدن و تعریفاشون گل می کرد. از رانندگیش نپرس که محشر بوداز وسط ماشینا ویراژ می رفت و گاز میداد یه دفعه پاشو میزاشت روی ترمز...بوق میزد انگار عروسیه یه موزیک توپ هم گذاشته بود مال عهد بوق...... یا با خودش حرف میزدتوی عالم خودش بود چرت و پرتاشم که تموم نمیشد ....گردن می شکست و تند تند سیگار می کشید.... به افسر راهنمایی که می رسید می ترسید و مثل موش مرده ها میشد.

بابا برزگه بیچاره دیگه نتونست تحمل کنه و با غرو لوند پیاده شدبه رها گفتم بیا ما هم پیاده شیم این یا معتاده یا روانی!....همون موقع نم نم بارون شروع شده بود و به نا چار مجبور شدیم اشهد خودمون رو بخونیم و ساکت بشینیم....یه پژو اومد کنارش خانمی که جلو بود چیزی اشاره کرد ...چشمتون روز بد نبینه پاشو گذاشت روی گاز  که فرار کنه دیگه شک نداشتم به کم داشتنش..... دوباره پژو  اومد کنارش با صدای بلند فریاد زد چیه از جونم چی می خواید......

ولی اون بیچاره فقط می خواست بگه در جلو باز مونده...!سیگاراشو می شکست و از پنجره مینداخت بیرون....هر دو سه دقیقه یک بارادا و اصولش شروع میشد...سرشو مینداخت پایین می رفت زیر صندلی یا در داشبورد رو باز می کرد خلاصه حواسش به همه چیز بود به جز رانندگیش....حرصم گرفته بود و داشتم منفجر میشدم رها هم مثل همیشه غش کرده بود از خنده..

جرات حرف زدن هم نداشتم از یه همچین عجوبه ای همه چیز بر میومد....جلو خانمها که میرسیدخودش و ما رو تا حد مرگ می رسوندیه دفعه از مسیرش منحرف شد و رفت طرف یه اتوبوس من بیچاره از ترس فریادی زدم که خودشم خیره برگشت نگام کرد.......

می دونستم این آدما ارزش همکلام شدن ندارن ......تتنها کاری که تونستم بکنم این بود که به رها اصرار کردم پیاده شیم...دیگه قابل تحمل نبود....پدرمون رو در اورد با کارهاش..

همون موقع قدر اتوبوس و شلوغی اونو فهمیدم و نتیجه عجله و زود رسیدن هم این شد که  دیرتر از همیشه به کلاس رسیدیم........

ولی خداییش دلم برا این آدما میسوزه شاید اونها هم یه روزی برا خودشون کسی بودن.....آرزوهایی داشتن و هزار تا چیز دیگه که ما از اون بی خبریم....به یاد حرف مادرم افتادم که همیشه میگه:خدایا همه ما رو به راه درست هدایت کن..

خدایا ما را ببخش و راه درست به ما نشان بده تا در بازی روزگار وا نمانیم و بازیچه نشویم!...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 17:57  توسط مترسک  | 

عادت........

عادت کرده ایم بی سلام از کنار هم بگذریم!

عادت کرده ایم بی جنگل بی دریا و بی عشق باشیم....

عادت کرده ایم به دو رنگیها لبخند بزنیم....

عادت کرده ایم به آواز قناریها توی قفس.....

عادت کرده ایم به بهانه ها.....

عادت کرده ایم به عادتها......

عادت کرده ایم به خیلی چیزا .....

ای کاش به گذشت عادت می کردیم و عادت می کردیم به خوبیهاو.....

اونجاهایی که کم میاریم عادتها خود نمایی میکنن.....

و من هم عادت کردم به دیوانگی ...... به انتظار....... به تنهایی .....

به عادتها.......

گفتم تنهایم کسی با من سخن از عشق نگفت!

دلم این دخمه زخم خورده شکسته......

بر وجودم یاس و حرمان رخنه.....

به من خندید و باور نکرد!

به من خندید و باور نکرد.....

حتی این هم از روی عادت بود....

پس بخند چون خنده بر هر درد بی درمان دواست!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 7:27  توسط مترسک  | 

دلم تنگه.......

دلم خیلی گرفته از دنیا و از آدماش از اونایی که با احساسات آدم بازی می کنند و خودشون رو به نفهمی می زنن.........

دلم می خواد از اینجا برم ........ شاید زیادی اینجا موندم ....

یه روزی عاشق درس گرفتن از این آدما بودم و  چیزی شبیه امید.......

وقتی امیدم رو از دست دادم همه چیزام از بین رفت...... امید تو حتی نموندی تا ببینی ........

دلم تنگه برای گریه کردن       کجاست مادر کجاست گهواره من!

همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و راست

همون جایی که شاهزاده قصه .......... همیشه دختر فقیر و می خواست

همون شهری که قد خود من بود ......... از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

دلم تنگه برای گریه کردن

دلم تنگه برای با تو بودن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 23:10  توسط مترسک  | 

چشمهایت........

چشمهایت.......

سکوت را بهانه می کند!

می گویند که لبریز از....

حادثه پروازی؟

معصومیت نگاهت.....

و عادت......!

کهکشان خیالم را بارانی می کند!

دستهای منتظرم......

ثانیه ها را هجو می کند!

بگو که رهگذر کو چه خواهی بود؟

مگذار کبوتر شعر هایم ......

بی آشیان باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 16:52  توسط مترسک  | 

بیقرار........

وقتی که با تو و بی تو بیقرارم

بگو چگونه میشود در کنارم باشی و از من دور

بگو چگونه است که با وجود این همه فاصله

هنوز کسی را نیافته ام جا یگزینت کنم؟!

بگو چگونه است که درد و درمانم تویی؟!

گفتی رهایم کن........

اما دریغ!

مگر عهد عاشقان شکستنی ست؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 16:17  توسط مترسک  |