تبليغاتX
قلب مترسک

قلب مترسک

دلتنگیها

کویر.......

دستم را دراز می کنم و تکه ای از ابر بی باران امید را با سر انگشت غم به سوی خود می کشم و در آسمان خیال رها می کنم تا شاید.......

دوباره بر کویرخشکیده احساس ببارد و گلهای عشق و محبت دوباره شکوفا شوند.......

هر روز با این رویا دلخوشم

اما....... اما می ترسم!

می ترسم تند باد سرنوشت بیاید و ابرهای رویایی مرا

با خود ببرد و کویر احساسم همیشه

کویر بماند.......

من کویرم ای خدا......

با حسرت یه قطره آب

یه عمر که دریا رو

از دور می بینم تا سراب

بهار برام یه اسمه

یه اسمه کهنه تو کتاب

حرف من با آسمون

چرا میمونه بی جواب؟

خدایا.....

خدایا.....

کویرم کویرم بگو ابر بباره

می خوام جون بگیرم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:58  توسط مترسک  | 

برای تو یی که......

تویی که.....

دوست داشتنی .... مهربان و با صداقتی

تویی که.....

چون کوه سرشار از غروری و بی همتا

تویی که.....

رویایی شیرین یک تولد و آغازی

تویی که.....

دست محبت در دستانم نهادی و مرا با همه نبودنم باور کردی

تویی که.....

یه دنیا عا طفه و سخاوتی

تویی که.....

کنارم نیستی ولی همیشه احساست می کنم

تویی که.....

بهم امید دادی و بر عکس بقیه دلم رو نشکستی

تویی که.....

خنده هات یه دنیا ارزشه و صدات گرم و دلنشین

تویی که.....

خیلی چیزا رو ندونسته برام یه داداش گل موندی

تویی که.....

امروز تولدت هست و من فقط می تونم با این همه فاصله بهت بگم.....

داداش گلم دوست دارم و تولدت مبارک

امیدوارم تمامی آغازهای تو از نیزه های آفتاب پر فروغ بشه

و تمامی رویاهای تو گرمی پیروزی رو نوید بده!

همیشه سبز بمونی و شاد

همیشه به یادت همون ......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 13:29  توسط مترسک  | 

امروز هم گذشت......

ای خدا باز هم من ......

همون دیوونه .....

همون آشفته سر گردان..... همون که فقط خودت می دونی و بس.....

همون تنهای همیشگی .......

امروز بی پشت و پناهیمو به چشم دیدیم ......

وقتی امروز توی قبرستان فبرهارو نگاه می کردم و  قطره های دل گرفته خودمو  روی گلهای توی دستم می ریختم و سر گردون می گشتم  برا یه لحظه دلم به حال خودم سوخت!

ای خدا  امروز اون شک و تردیدهام به یقین تبدیل شد .....

خودت که شاهد بودی....... کمکم کن  یا منو ا ز اینجا ببر یا  بهم قدرت تحمل بده .......دیگه بریدم .....

کم آوردم..... خیلی سخته!

آخه چرا من؟ چرا این همه بازیهای رنگارنگ......

دارم خفه میشم .... دستام قدرت تایپ اینارو هم نداره ....این حرفایی که دیگه خودمم طاقتشو ندارم

چقدر توی دلم بریزم و بین آدما سکوت کنم ! چقدر آه بکشم!

دلم غم داره خیلی زیاد  .....خدایا میدونم با غم اومدم ولی آخه تا کی؟

چشمام همه جا رو تاریک میبینه ...... پاهام توان رفتن نداره ........

خدایا این ته ذره غرور رو ازم نگیر ...... کمکم کن !

امروز هم گذشت

امروز هم چه خالی و سرد و عبوس بود

پای حصار نیلی شب اینک

می ایستم ستاره بچینم باز

می ایستم شاید

در خویشتن

تو را دوباره بیابم آه........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 1:37  توسط مترسک  | 

نیایش با خدا.......

خدایا........

با تو می گویم حرفهایم را....... دلتنگیهای وجودم را....... و آشفتگیهای درونم را.......

خدایا........

قلب مترسک تنها را دریاب....... می دانم همین نزدیکیهای تو! و من بی فرجام چنان دورم از تو که گاهی نامت را نمی دانم!

که نشانی ات را از هر که پرسیدم خود آواره دیارت بود!

خدایا.......

از من مپرس که پاسخی ندارم جز شرمندگی...... جز درماندگی...... از خویش هیچ نیاموخته ام مگر ندانستن...... مگر نادانی!

خدایا.......

صدایت می کنم! جواب از این بی دل آشفته حال دریغ مکن ور نه گم می شوم در سیاهی و دو رنگی روزگار....... گم می شوم و راه پیدا نمی کنم در این سکوت بی نام نیمه شب!

خدایا.......

می خواهم در این نسیم سحرگاه تو را باز شناسم از سیاهی!

دلتنگم ...... تنهایم ...... دردمندم...... و نیازمندم به درگاهت..... دستم را رها مکن که اگر تو راه به من نشان ندهی  چگونه در این ظلمت به خانه باز گردم!

خدایا.......

جهان و هر چه در آن است نشانی تو و آوارگی نشانه  من....... کوه و جنگل و دریا نشان از عظمت تو و اشک و آه و حسرت نشانی من!

خدایا.......

تو کریمی و بخشنده....... تو یگانه ای و بی نیاز ....... تو رئوفی و بزرگ...... تو پشت و پناه  و تکیه گاه دردمندانی...... و من حقیر و سرگشته و حیران !

خدایا.......

این بنده خاطی و بیچاره را ببخش و  از درگهت نا امید مگردان...... اگر چه در وقت دلتنگی  و  دردمندی دست نیاز به درگاهت دراز می کنم و در هنگام حلاوت و سر خوشی از تو دورم!

خدایا.......

غمگینم و آزرده .... دلگیرم و تنها..... بی پشت و پناهم و سر گردان..... دلشکسته ام و  به هر که و هر چیز رو کردم جز زخم عایدم نگشت! پس قلب شکسته ام را دریاب و مرا از غم و غصه های دنیوی برهان!

خدایا......

نگاه گرمت را  از من مگیر که محتاج گرمای بی رنگ و ریایم....  و این سرما که بر وجودم رخنه کرده  از قلب فرتوتم  بزدا که  تنها بی نیاز یکتا تویی و بس!

خدایا.......

قطره های اشک پنهانم را فقط تو می بینی و همزاد غم بودن ذهنم را تنها تو می دانی و آنچه گذشته ام را با غم و امروزم را با درد می سازد  تو می فهمی!

خدایا.......

مرا از هر بنده بی نیاز گردان و بر من رحم کن بر من که نا توانم بر من که محتاج صبوریم صبری عطا کن  و قلبی روشن و بی کینه!

باشد که هیچ جز عشق و محبت درون سینه نداشته باشم!

و.......

دلم عجیب گرفته است

کجاست پنجه شیرینت ای نوازشگر

که تار های دلم را به زخمه ای بنوازد.........؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 16:45  توسط مترسک  |