تبليغاتX
قلب مترسک

قلب مترسک

دلتنگیها

برای تو می نویسم مهربانم!.....

برای تو می نویسم که داشتنت یک رویا بیش نیست!

بودنت آرامش بود آرامشی که من از آن بی بهره ماندم!............

در خوابهای کودکیم همیشه در کنارم بودیو تنهاییم را با توقسمت می کردم از تو می گفتم وشیرینی بهانه های کودکانه ام تنها تو بودیتو را احساس می کرد م و بر شهپر خیال دلتنگی هایم را با تو قسمت می کردم!

رویای با تو بودن را زمان به من آموخت و بار سنگین نبودنت را سر نوشت بر دوشم نهاد!

و تو ای عزیز همیشه با من!.... چرا رفتی و نما ندی؟!

بعد از رفتنت گلهای باغچه پژ مردند و هرگز جان نگرفتند! آن درخت توت را یادت هست بعد از تو کمرش خم شد و دیگر به بار ننشست! خانه قدیمی بوی تو را دارد همان که هر خشت آن رابا رنج و مشقت بر هم نهادی تا یادگار روزهای نبودنت باشد. هنوز هم با وفا آنجاست همان همسفر جاده های پر پیچ و خم زندگیت!

هنوز هم عطر نفسهایش بوی مریم می دهد و دستان پر مهرش نشان از تنگدستی های روزگار! چرا تنهایش گذاشتی ؟!  نگفتی چهره رنگ باخته اش را با کدامین سیلی روزگار سرخ نگه دارد تا غرورش پایمال نشود! و چه رنجها  تحمل کرد این بزرگ مایه آرامش! و هنوز هم چروکهای صورتش با سپیدی موهایش حاکی از دردهای نگفته درونش هست! دردهایی که هر گز بر زبان نیاورد و تنهایی به دوش کشید تا مبادا خلا وجودت احساس شود!................

ومن چه ساده و کودکانه خلا وجودت را با عادتها ی بچه گانه ام جایگزین می کردم! ای مهربان باور کن اینک بیش از هر زمانی به دستان نوازشگرت  محتاجم!.........................

محتاج توا م و خسته از روزگار دورنگی ها! باور کن دلگرمی بودنت را محتاجم !

تو را می خواهم  تا سنگینی سکوتم را با تو قسمت کنم و قصه دلتنگی هایم را برایت بگویم!

مهربانم بگذار تا قدری از امیدهایت بگویم! همانهایی که در حسرت نداشتنت همچنان می سوزند و دم بر نمی آورند تا مبادا نگاه های حاکی از ترحم و دروغ را متحمل شوند! اما  وقتی چهره رنجور و شکسته در دانه ات را می بینم باور می کنم که تونیستی! می دانی خوشبختی او تنها در کنار تو بود و بعد از تو جز رنج و غم چیزی در کوله بارش باقی نماند تا انجا که......... نه بقیه اش را تو خوب می دانی  چون تو خود او را باز گرداندی.... او همیشه سنگ صبورم بوده!........

یادت هست نوید زندگیت را!....... او را می ستودی و دلت می خواست مرد باشد و  بزرگ اندیش..... پس بیا و ببین  چگونه مشکلات روزگار را بر شانه اش به دوش می کشد و هنوز هم نبودنت را باور نمی کند!

مهربانم  تو نیستی تا ببینی کو چولویی بازیگوش هنوز هم  بچه  گانه  می اندیشد و چشمان منتظرش بر در خیره مانده است  تا دستان نوازشگرت برایش تحفه ای آورد تا بیتوته تنهاییش را که از همان بچه گی بدون تو ویران گشت  باز سازد!........

می دانم خسته شدی مهربانم ولی بگذار غمهای  قلب فر توتم را با تو بگویم که هیچکس  جز تو ندارم!

راستی مهربان او که برایش نام خدایی گذاشتی را  یادت هست همان که خیلی به او وابسته بودی و می ترسیدی چشم زخم بخورد ولی تو  که نبودی اشکهای با وفا را ببینی   با وفا برایش نذر و نیاز کرد تا از ان همه توپ و تانک سالم بر گشت شاید هم تو از خدا خواستی او را به ما باز گرداند!  او هنوز هم عزیز  همه ماست! خیلی دوستش داریم خوش قلب و مهربان  درست مثل تو! چشمان او همیشه غمگین است و  هنوز منتظر!........

مهربان کجایی ؟  صدایم را می شنوی؟ قلب شکسته ام را دریاب!

روشنایی مهتاب را چرا با خود بردی او که فقط ۲ سالش بود.... وقتی که تو رفتی او هم خاموش شد و هنوز هم چشمان بی فروغش نا مردیهای روزگار را باور ندارد!

مهربان می دانم که بهار خزان زده زندگیت را  فراموش کر ده ای !.........

او آمد و تو رفتی او بهار شد و تو خزان!..........

نه نه نه نه نه !!!!!!!!!!

ای دنیا ی بی رحم با من چه کردی؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 16:35  توسط مترسک  | 

بیا با آرامش آشتی کنیم!....

باز چی شده با کوچکترین جرقه از جا می پری! زبونت تند وتیز میشه! و اون مخ کوچیکت به دوران می افته! مثل آب توی کتری قل قل می جوشی یا مثل اسپند روی آتیش بالا و پایین می پری ؟؟!!.....

اون وقتا رو یادت بیاد که همیشه یه تبسم شیرین و مهربون گوشه لبت خود نمایی

می کرد تا بگه کم رو و خجالتی هستی!

سرت رو از زمین بلند نمی کردی با خودت یه عالم کلنجار می رفتی که یه کلمه  به اون زبون همیشه بسته ات بیاد و بگی منم هستم! وجود دارم!

آخکه زبونت باز هم کم می آورد و همه اون نگفته هات روی قلب بزرگت جا خوش می کرد

می خواستی قلبت بی ریا و بزرگ باشه انقدری که  همه رو  اون تو جا بدی! اگه کسی بهش زخم می زد یه مرهم داشتی که بهش دل خوش بودی!

همون اشکات رو می گم! می دونی هر قطره اون چقدر با ارزش بودش که به خاطر خیلی چیزای بی ارزش به هدر رفت!

حالا که با خشکسالی رو به رو شدی وکویر دلت به اون قطره ها محتاج شده قدرشو می دونی!

اما به چه قیمت ؟!

به قیمت سنگی شدن همه قلبها!.......

باور کن هنوز هم دیر نشده!

بیا تا عطش کویر دلهامون رو حتی با یه قطره هم که شده آبیاری

کنیم شاید فردا دیر باشه!.........

بیا با آرامش آشتی کنیم!.......................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 21:4  توسط مترسک  | 

دیوونگی آزاد!......

همه دلخوشیم تو بودی مترسک!

ولی حیف که تو هم داری با من قهر می کنی مثل همه آخه چرا ؟!

هیس ساکت!ّّّّّّ

شکوه موقوف!..... صدا خفه!..... درد و دل ممنوع!..... حرافی تعطیل!

انتظار همیشگی!..... تنهایی ارثی!...... بغض فرو خوردن!

خنده نا مفهوم!....... ناز کردن بی  جواب!....... غم همزاد!

گریه خوراک شبانه!....... عاشقی در به در!...... دوست داشتن درد سر!

خوب پس چی آزاد؟

هیس! ساکت! شکوه موقوف!

دیوو نه بودن آزاد!


می گویی ذره......

می گویم خورشید.............

من و تو دنیاییم......................

می گویی قطره......

می گویم باران................

من و تو دریا ییم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 13:54  توسط مترسک  | 

بزرگداشت شیخ اجل...........

۲۰ مهر ماه بزرگداشت شیخ اجل حافظ شیرین سخن گرامی باد

یادت همیشه با اهل ذوق می ماند لسان الغیب

دیوان حافظ را بر داشتم و تفالی زدم به نیت گذاشتن در وبلاگ که شمس الدین در جوابم

فرمودند:

معاشران گره از زلف یار باز کنید                   شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند         و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید.......

 رباب چنگ ببانگ بلند می گویند                 که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید......

 بجان دوست که غم پرده بر شما ندرد           گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید...........

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است         چو یار ناز نماید شما نیاز کنید...............

 نخست مو عظه پیر  صحبت این حرفست      که از مصاحب نا جنس احتراز کنید...........

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

برو نمرده بفتوی  من نماز کنید

و گر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش بلب یار دلنواز  کنید


و این دلنوشته هم از یکی از شاعران با ذوق شیرازی جناب آقای

همایون یزدانپور

از حافظیه که می آیم

انگار باغهای خیالم پژ مرده میشوند

انگار سینه ام

آتش فشان ماتم و اندوه می شود

انگار حافظ را

یک لحظه پیش در خاک کرده اند

از حافظیه که می آیم

انگار شهر من

در وسعت اقاقی و غم خفته  است!

اگه زنده باشم فردا شب به اتفاق دوستان  قصد داریم بریم آرامگاه حافظ

برای شادی روح این بزرگوار !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 2:11  توسط مترسک  | 

سفر......

می خواهم از خدا

                            که نگیرد تو را زمن

                                                           ای آشنای من که

ز جان دوست دارمت

                                 گفتی که می روم

                                                                ز دیار تو عاقبت

رفتی سفر برو ............

                                          به خدا می سپارمت...........

همه هستیم تو بودی تو هم که رفتی!

تا نفس دارم به یادتم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 0:1  توسط مترسک  | 

نباشد عالمی از عالم دیوانه گان.............

روز از نو روزی از نو........ تکرار دیروز از نو!

باز هم بیخودی گیر دادی! بس دیگه چقدر اراجیف به هم می بافی.

بزرگ شدی مثلا یه سنی ازت گذشته! داری پیر میشی و خبر نداری!

آخ که چقدر این شعر رو دوست دارم!

ای دل دیگه بال و پر نداری........... داری پیر میشی و خبر نداری

ای وراج ! حرافی رو تمومش کن وگرنه!

وگرنه چی ؟ می زنم توی دهانت که دیگه اینقدر  ........

بزن مگه می ترسم! ........ بازم بزن........

روانیه دیوونه!

چند تا سیلی آبدار نوش جان کردی بس نبود؟! باز هم می خوای بهت بگن روانی! آخه کار هات با حرفات قابل هضم نیست ........

نشونه روانی بودنت هست دیگه! یه مدت از این حال و هوا دور بودی بازم هوس کردی بهت بگن روانی .... دیوونه.

تو بازیگری یا دیوونه؟ اینا همش فیلمه نه؟!

میگه عاشق دیوونه گیم..... به خدا عالم داره برا خودش. یه جورایی خوشی تو فاز خودت! خوبی و بدیهاش بر می گرده به خودت.......

دیوونه با مرامه با معرفته! با دنیای ساختگیه خودش حال میکنه! با غمهاش با حرفاش با درداش با شعرهاش و با تنهایی هاش.......

همون دردایی که گاهی وقتا مثل خوره ذهنشو می خوره تا یه چیزی بهش بگه: گریه کن تا می تونی اشک بریز ولی اونا رو قایمشون کن آخه خیلی با ازرشه نباید به این راحتی به کسی نشونش بدی!

دنیای روانیها قشنگه!..... افکارشون با کارهاشون تداخل داره یه جورایی قاطی هستن مثل تو!....

میگن درد و غم مال روانیهاست........ دیوونه ها که غم ندارن!

حالا تو کدومشون هستی نمی دونم؟!.....؟؟؟؟؟؟؟

نباشد عالمی از عالم دیوانه گان خوشتر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 8:19  توسط مترسک  | 

عذاب تنهایی.......

تنهاییم عذاب تلخی بود

                          شاید تو آن پرنده زیبا بودی

                                                          در خوابهای کودکیم!

با  مهربانی همیشگی چشمانت

                                  تنهاییم عذاب تلخی بود

                                                            اینک بیا با من باش.......

وبه گرمی مهمانم کن............

                                     دیریست در برف مانده ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 17:32  توسط مترسک  | 

بیا بریم مهمونی خدا!.......

ماه مبارک رمضان

ماه مهمانی خدا

ماه نزدیکی به تنها معبود واقعی

بر همه مبارک باد!

بیا تا دستهامون رو به  دست هم بدیم ویکر نگی رو با هم قسمت کنیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 1:59  توسط مترسک  | 

ارزیابی ریسک!...........

خندیدن ریسک احمق به نظر رسیدن است!

دست دراز کردن به سوی دیگری ریسک در گیری است!

مطرح کردن عقاید و آرزوها در برابر مردم ریسک از دست دادن آنهاست!

زندگی کردن ریسک مردن است!

تلاش کردن ریسک شکست است!ا

اما باید ریسک کرد زیرا بزرگترین خطر در زندگی ریسک نکردن است!

میگن اونی که ریسک نمی کنه  هیچی نیست و هیچ کاری نمی تونه انجام بده

ممکنه از بد بختیها فرار کنه ولی به سادگی نمیتونه یاد بگیره...... درک کنه.......تغییر کنه....

رشد کنه و زندگی!

 اونی که ریسک نمی کنه مثل یه برده اسیر باورهای خودشه!... واون که ریسک می کنه همیشه آزاد هست!........

 اریکا جانگ میگه:

 مشکل این است که شما با ریسک نکردن حتی بیشتر ریسک

 می کنید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 1:33  توسط مترسک  | 

همه چیز به ظاهر نیست که!.....

چاقی هم یه معضله بزرگ شده این روزا.......

چند روز پیش سوار یه تاکسی بودم با یکی از دوستام.... تقریبا کرایه رو دو برابر گفته بود م که زو دتر از این همه ترافیک و شلوغی نجات پیدا کنم!.... یه ماشین در به و داغون بود با یه راننده جوون و یه خانم کم سن و سال که کنارش نشسته بود.

دوستم وقتی ماشین رو دید گفت بابا بی خیال این بشیم از ظاهرش پیداست که تا شب هم به خونه نمی رسیم۱

گفتم: اگه خیلی خوش شانس باشیم با این همه شلوغی این بزرگترین نعمت بوده که نصیبمون شده!

با لا خره سوار شدیم و بر خلاف ظاهر نه چندان جالب ماشین راننده رو یه آدم با فهم و شعور یافتم. سر و وضعشون خیلی ساده و بی ریا بود به دور از تجملات امروز ولی متانت و حرفهاشون خیلی به دل می نشست.

همون موقع اونا رو با یه دختر پسر جوون با یه پژو که با سرعت سر سام آور و صدای موزیک دلخراششون از کنارمون رد شدن مقایسه کردم..............

با خودم گفتم خدایا شکرت!....... همه ما رو به راه درست هدایت کن که همگی محتاج تو هستیم. چرا ما این همه در قید و بند ظاهر هستیم؟!....

توی این فکر بودم که دوستم گفت هی کجایی؟!یه کم جمع تر بشین مسافر سوار بشه.تکونی خوردم و خودم رو به رها چسبوندم!

وای خدا جون چه چاقه! اینو رها گفت......!

یه لبخند کو چولو رو لبهامون نقش بست! تازه چقدر هم اسباب و اثاثیه داشت............

از وقتی کنارم نشست زیر چشمی ما رو نگاه می کردو با خودش یه چیزایی

 زمزمه می کرد........

چقدر از آدمای خود خواه و عشوه ای بدم میاد............

هر جور بود غر و لند هاشو تحمل کردم حتی اون هیکل بی خا صیتش رو......

برا این میگم بی خا صیت چون مثل طبل تو خالی  بر خلاف ظا هر آراستش

خیلی بی ادب و بی شخصیت بود..۱وقتی پیاده شد سرش رو آورد توی ماشین و هر چی لایق خودش بود به زبون آورد ......

اینه که میگن حرف زدن نیمی از شخصیت آدما رو نشون میده!

خیلی حر صم گرفته بود..... رها هم که از خنده وا رفته بو و منو کلافه تر  می کر د. البته اون دختر خانمی که جلو نشسته بود با طرفداری از ما  منو شرمنده کرد!

من هم بهش یه نگاه کردم و گفتم: ببخشید ولی این مشکل شماست  خانم!

اگه می خواهید راحت باشید یا آژانس بگیرید یا رژیم!........

خدایا به این آدمای متظاهر نشون بده که پول و ظاهر آراسته  با ماشین آخرین مدل و........... شخصیت نمیاره!

چشمها را باید شست!.........

جور دیگر باید دید!...........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 16:39  توسط مترسک  | 

گذشته تموم شد امروز رو دریاب!

یه جایی خوندم!.........

بازسازی حوادث گذشته مایوس کننده است! پس تشنه کشف و تجربیات جدید باش.

وقتی گذشته ای رو تجربه کردید پس چرا می خواهید آنرا باز سازی کنید..........

مگه نمیگن گذشته پل عبور برا آینده بهتر هست پس چه جوری میشه اونو فراموش کرد!

همون گذشته هست که امروز تو رو می سازه و اگه عاقل باشی با یه دنیای بهتر از دیروزت!

گذشته رو یادته؟.......دیروزی که با یه عالم سادگی از جمع آدما فرار می کردی و گوشه گیری رو ترجیح میدادی به اون همه شادی توی جمع بودن!

گاهی وقتا هم برا خالی نبودن عریضه اون ته ته ها کنج لبت یه تبسم بی روح  با ستاره غم چشمهای خمارت همراه میشد.........

وای که چه روزایی بود! چقدر مضلومی تو!

همیشه از این حرف یه احساس بدی پیدا می کنم....... یعنی کسی بهش ظلم کرده؟ اون کیه؟!

می دونم دلت می خواست خودت باشی خود ساده و آرومت با یه دنیا آرزوهای قشنگ!.......

آخه ما برا چی معصوم رو مضلوم میگیم...... لحن و گفتن کلمه ها خیلی فرق میکنه همونجوری که تاثیرشون هم فرق داره.........

اما اونایی که حرف و رفتارشون یا حتی علاقه هاشون مثل همدیگه هست یه جورایی میگن با هم تفاهم دارن! واقعا تفاهم یعنی چی؟!

شناخت چیه؟ درک کدومه؟!...... غریبه آشنا رو می شناسی؟!

اگه یکی حرفش یه کم مثل خودت بود ولی لحنش یه جور دیگه بود اونوقت تو هم کم کم ازش دور میشی برات میشه یه غریبه....... یه غریبه آشنا!

یه غریبه که هر روز فا صلشو ازت بیشتر میکنه.... می بینیش.... باهاش  حرف می زنی ....

یا شاید زندگی میکنی..... ولی روز به روز برات غریبه تر میشه!

اگه  خواستی حرفت رو بهش بفهمونی لحنش رو عوض میکنه! خوب لحنش رو عوض کنه هم که دیگه تو زبونش رو نمی فهمی مگه نه؟! و این میشه همون  نداشتن تفاهم و درک متقابل...!

کاش می فهمیدی چی میگم و ای کاش سادگی رو باور می کردی!

کاش می تونستی بفهمی دلم چقدر تنهاست!

کاش گذشته دیروزم رو با مهربونی امروزت برام کم رنگ می کردی!

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 16:44  توسط مترسک  | 

کاش میشد.......

کاش میشد هیچکس تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مانم ولی

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

سالیان سال تنها ما نده ام                                       شاید این رفتن سزای ما نبود

من دعا کردم برای باز گشت                                    دستهای تو ولی بالا نبود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 14:15  توسط مترسک  |