برای تو می نویسم مهربانم!.....
برای تو می نویسم که داشتنت یک رویا بیش نیست!
بودنت آرامش بود آرامشی که من از آن بی بهره ماندم!............
در خوابهای کودکیم همیشه در کنارم بودیو تنهاییم را با توقسمت می کردم از تو می گفتم وشیرینی بهانه های کودکانه ام تنها تو بودیتو را احساس می کرد م و بر شهپر خیال دلتنگی هایم را با تو قسمت می کردم!
رویای با تو بودن را زمان به من آموخت و بار سنگین نبودنت را سر نوشت بر دوشم نهاد!
و تو ای عزیز همیشه با من!.... چرا رفتی و نما ندی؟!
بعد از رفتنت گلهای باغچه پژ مردند و هرگز جان نگرفتند! آن درخت توت را یادت هست بعد از تو کمرش خم شد و دیگر به بار ننشست! خانه قدیمی بوی تو را دارد همان که هر خشت آن رابا رنج و مشقت بر هم نهادی تا یادگار روزهای نبودنت باشد. هنوز هم با وفا آنجاست همان همسفر جاده های پر پیچ و خم زندگیت!
هنوز هم عطر نفسهایش بوی مریم می دهد و دستان پر مهرش نشان از تنگدستی های روزگار! چرا تنهایش گذاشتی ؟! نگفتی چهره رنگ باخته اش را با کدامین سیلی روزگار سرخ نگه دارد تا غرورش پایمال نشود! و چه رنجها تحمل کرد این بزرگ مایه آرامش! و هنوز هم چروکهای صورتش با سپیدی موهایش حاکی از دردهای نگفته درونش هست! دردهایی که هر گز بر زبان نیاورد و تنهایی به دوش کشید تا مبادا خلا وجودت احساس شود!................
ومن چه ساده و کودکانه خلا وجودت را با عادتها ی بچه گانه ام جایگزین می کردم! ای مهربان باور کن اینک بیش از هر زمانی به دستان نوازشگرت محتاجم!.........................
محتاج توا م و خسته از روزگار دورنگی ها! باور کن دلگرمی بودنت را محتاجم !
تو را می خواهم تا سنگینی سکوتم را با تو قسمت کنم و قصه دلتنگی هایم را برایت بگویم!
مهربانم بگذار تا قدری از امیدهایت بگویم! همانهایی که در حسرت نداشتنت همچنان می سوزند و دم بر نمی آورند تا مبادا نگاه های حاکی از ترحم و دروغ را متحمل شوند! اما وقتی چهره رنجور و شکسته در دانه ات را می بینم باور می کنم که تونیستی! می دانی خوشبختی او تنها در کنار تو بود و بعد از تو جز رنج و غم چیزی در کوله بارش باقی نماند تا انجا که......... نه بقیه اش را تو خوب می دانی چون تو خود او را باز گرداندی.... او همیشه سنگ صبورم بوده!........
یادت هست نوید زندگیت را!....... او را می ستودی و دلت می خواست مرد باشد و بزرگ اندیش..... پس بیا و ببین چگونه مشکلات روزگار را بر شانه اش به دوش می کشد و هنوز هم نبودنت را باور نمی کند!
مهربانم تو نیستی تا ببینی کو چولویی بازیگوش هنوز هم بچه گانه می اندیشد و چشمان منتظرش بر در خیره مانده است تا دستان نوازشگرت برایش تحفه ای آورد تا بیتوته تنهاییش را که از همان بچه گی بدون تو ویران گشت باز سازد!........
می دانم خسته شدی مهربانم ولی بگذار غمهای قلب فر توتم را با تو بگویم که هیچکس جز تو ندارم!
راستی مهربان او که برایش نام خدایی گذاشتی را یادت هست همان که خیلی به او وابسته بودی و می ترسیدی چشم زخم بخورد ولی تو که نبودی اشکهای با وفا را ببینی با وفا برایش نذر و نیاز کرد تا از ان همه توپ و تانک سالم بر گشت شاید هم تو از خدا خواستی او را به ما باز گرداند! او هنوز هم عزیز همه ماست! خیلی دوستش داریم خوش قلب و مهربان درست مثل تو! چشمان او همیشه غمگین است و هنوز منتظر!........
مهربان کجایی ؟ صدایم را می شنوی؟ قلب شکسته ام را دریاب!
روشنایی مهتاب را چرا با خود بردی او که فقط ۲ سالش بود.... وقتی که تو رفتی او هم خاموش شد و هنوز هم چشمان بی فروغش نا مردیهای روزگار را باور ندارد!
مهربان می دانم که بهار خزان زده زندگیت را فراموش کر ده ای !.........
او آمد و تو رفتی او بهار شد و تو خزان!..........
نه نه نه نه نه !!!!!!!!!!
ای دنیا ی بی رحم با من چه کردی؟!
