![]() |
![]() |
|
| دلتنگیها |
|
با همه بی سر و سامانیم باز به دنبال پریشانیم طاقت فرسودگیم هیچ نیست در پی ویران شدن آنیم آمده ام تا تو صدایم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانیم! آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانیم! ماهی بر گشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانیم! حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانیم! حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانیم! ها...... ! به کجا می کشیم خوب من؟! ها....... ! نکشانی به پشیمانیم ها...... !نکشانی به پشیمانیم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 3:8 توسط مترسک |
|
|
امروز هم گذشت!
امروز هم چه خالی و سرد وعبوث بود...... پای حصار نیلی شب می ایستم اینک.......... ستاره بچینم باز..........! می ایستم شاید در خویشتن تو را............. دوباره ببینم باز.........!آه.......!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 2:31 توسط مترسک |
|
|
باورم نمیشه دنیا اینهمه بی رحم باشه!
اینکه میگن آدمی یعنی یک آه کوتاه در یک دم و لحظه حرف بی ربطی نیست. دلم خیلی گرفته !وقتی اعلامیه اون رو دیدم فکر کردم خیالاتی شدم . چند مرتبه اونو نگاه کردم خودش بود .دیگه طاقت نداشتم اونجا بمونم کاش اونوندیده بودم یا نمی شناختمش.یه وقت به خودم اومدم که ابرای دلم بارونی شده . تو خیابون بی هدف راه می رفتم و اشک می ریختم. هر کسی منو می دید یه زمزمه ای می کرد. شاید بعضیهاشون نا دونسته دلشون می گرفت . بعضی ها هم فکر می کردن دیوونه ام! دلم برا مادر پیرش می سوزه! خدا بهش صبر بده ! شاید ۲۲ سالشم نبود. ولی چه راحت و بی دغدغه رفت. وقتی بی وفایی این دنیا رو می بینم به خودم میگم چرا؟ آخه چرا ما آدما اینهمه به دنیا دل می بندیم.............. دنبال همدیگه میزاریم با افکار نا درستمون....... حرص و آز داریم......... می خواهیم همیشه بر ترین باشیم .......... به دیگرون فخر می فروشیم.....! آخه اینهمه دلبستگی برا چیه؟ ای کاش به جای این همه کار ........ فقط یه کار می کردیم.... قدر همدیگرو می دونستیم! یا دل همدیگرو به دست می آوردیم...! همین یه کار کوچولو ولی با ارزش.! بیا تا قدر یکدیگر بدانیم........ که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم! ویا..... به جای دسته گل بزرگی که فردا بر مزارم می ریزی........ امروز با شاخه گل کوچکی یادم کن...! به جای سیل اشک فراوان که فردا بر مزارم می ریزی.......... امروز با تبسم شیرینی شادم کن....! امروز که در نزد توام مرحمتی کن....! فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 0:28 توسط مترسک |
|
|
درد دلم رو بشنو .......که حالمو بدونی
هیچ وقت اینو نخواستی......... که قدرمو بدونی! من آرزو می کردم....... که همزبونت بشم امید اینو داشتم......... که سایه بونت بشم! چقدر که وقت و بی وقت........ به یاد تو نشستم فقط تو رو می دیدم تا.........چشمهامو می بستم! هیچ وقت باهام نموندی......... اما به پات نشستم زخم زبون شنیدم......... غرورمو شکستم! وقتی ازم دور بودی........ دنیای من سیاه بود! زنده بودم ولیکن......... زندگی ام تباه بود! درد دلم رو بشنو ........ که حالمو بدونی هیچ وقت اینو نخواستی ....... که قدرمو بدونی! وقتی که بر می گشتی........ دلم برات می لرزید برای من یه دنیا ........ بر گشتنت می ارزید! نموندی و نخواستی......... شادی برام بیاری دستهای آشنات رو........ تو دست من بذاری! درد دلم رو بشنو .......... که حالمو بدونی هیچ وقت اینو نخواستی...... که قدرمو بدونی!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 13:57 توسط مترسک |
|
|
گناه یعنی من با شکست می شکنم!
به کدامین گناه ناکرده گرفتارم....... به کدامین راه نرفته در بندم........ به کدامین حرف نگفته اسیرم...... خدایا یعنی چیز زیادی ازت خواستم..... آرامش می خوام....یه سکوت شیرین.... یه صبح روشن.... یه همزبون.... یه مهربون.... یه همنفس.... یکی که دردمو بفهمه زیاده خواهی بد دردیه! ولی من که چیز زیادی نخواستم....دلم لبریز از تنهاییه........ یه حس ناما نوس دارم.! تا حالا دلت گرفته؟دلت شکسته؟اونجوری که صدای شکستنشو فقط خودت بشنوی! بغضتو تو گلوفرو بدی و جلو قطره های اشکتو به زور بگیری. نمی خوای اشکت در بیاد .غرورت اجازه نمیده.... اگه گریه کنی یا مورد ترحم قرار می گیری یامیشکنی........ دلم میخواد گریه کنم اونقدر بلند که ........ بی خیالش شاید حق من همینقدره نه بیشتر...... من زیادتر از حق و قسمتم نباید بخوام...... مترسک مهربونم فقط برا توحرفامو میگم میای با هم بریم اون دور دورا.......با هم گریه کنیم توی همون مزرعه سر سبز ....اینقدر گریه کنیم تا کلاغها هم دلشون بسوزه........ یعنی میشه مترسک خوبم ...... دوست دارم مترسکم ! میدونی چرا؟ میگن توقلب نداری! ولی من میدونم که قلب تو از همه قلبها بزرگتر و مهربونتر هست! با توبه سرزمین عاطفه می خوام یه روز سفر کنم تا دشت مهربونیها......... فاصله ها رو سر کنم...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 23:15 توسط مترسک |
|
|
من یک مترسکم
من یک مترسکم من شیره حیات را بالا نمی برم! من آوندهای و جودم خسته است! دستان من شقاوت طوفان را .... پاهای من رطوبت باران را.... و جسم فرتوتم برودت غمها را باور ندارد! من یک مترسکم بی شوق....! من یک مترسکم بی عشق....! من یک مترسکم بی دوست....! من یک مترسکم بی قلب.....! من یک مترسکم بی قلب....!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 0:57 توسط مترسک |
|
|
دوباره نامه ام برگشت خورد!
مثل همیشه..... با مهر قرمز رنگ اداره پست! گیرنده شناسایی نشد....... اما من باز هم از خوابهایم و شعر های کودکیم برایت خواهم نوشت......... برای تو......! که تعبیر خواب ندیده ام هستی! برای تو ......! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 12:24 توسط مترسک |
|
|
به تو می اندیشم!
به تو که چنین سخت مرا آزردی....... تو که باران نگاهت همه را می بارد.......... تو که امواج نگاهت همگان را سر ساحل وفا می خواند....... و من از دور تماشاگر بی نام و نشانی هستم.......... به تو می اندیشم! به همان لحظه که گفتم : بی تو در خانه غم میمیرم........ امشبی را به من آرامش ده........ و تو خندیدی که نه جانم............ بین ما فاصله هاست............. و من عادت کردم در شب سرد دلم به تو اندیشه کنم........! و هنوز به تومی اندیشم! به تومی اندیشم غریبه آشنا!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 1:48 توسط مترسک |
|
|
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یارررررررررر.!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 1:34 توسط مترسک |
|
|
حرفهای ناگفته را به کدامین گوش باز خوانم!
غمهای درونم را چه کسی باور می کند......! با کدام دوست .........! با کدام یار..........! با کدام عشق........! با کدام محرم راز.........! راستی بی خیال کتابی نوشتن...! دوباره میام شاید یادم بیاد اون حرفای ناگفته رو یعنی ارزش داره چشامو خسته تر کنم .......!فکرموچی...؟ اون وقتی که میگن طلاست میدونی چند تا از اینارو به هدر دادم..!با افکار منفی و مزخرف دیگه بسه میشه تمومش کنی دیوونه! یادش به خیر اولین بار کامی بهم گفت دیوونه و چه خوب منو شناخته بود ...! دوست خوبی بود خدایی کمک زیادی بهم کرد چند دفعه گفت درستو بخون و به هیچی فکر نکن. از همون موقع من بیچاره ذهنیتم کوبیده شد مثل کباب کوبیده نبود که قیمتش خیلی بیشتر بود بی خیالش مثل اینکه بازم قاطی کردم تا این قلب مترسک رو با چرندیاتم خسته تر نکردم بهتره برم تا بعد مترسک مهربونم دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 1:22 توسط مترسک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک مترسکم......
من آوندهای وجودم خسته است من شیره حیات را بالا نمی برم دستان من شقاوت طوفان را پاهای من رطوبت باران را و جسم فرتوتم برودت غمها را..... باور نمی کند! بر دار زندگی من یک مترسکم...... من یک مترسکم بی شوق من یک مترسکم بی عشق من یک مترسکم بی قلب...... |
|
RSS
|