برای دیدنت باوری نیست٬ حرفی نمانده برلب مهربون
دلم گرفته ...... عجیب نیست همیشگیه..... انتهای عاشقی و بی کسیه..... پایان یه آغاز..... شروع یه بهار!
بهار بی بازگشت٬ بهار بی عشق٬ بهار بی تابستان٬ بهار با درد٬ بهار تنهایی٬ بهار بی سرانجام٬و.........
برای دیدن تو فقط یه چیزی توی قلبم مونده٬ تنهایی و غربت..... حسرت و یه بغض سرد.........
باورم نمیشه که پایدارترین نیروی موجود در زمین و ویران کننده ترین نیرو تنها عشق هست و عشق!...
غربت چشمهای بهار زمزمه میکند و عشق صدای فاصله هاست.......
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند!....
چشمها را باید شست٬ جور دیگر باید دید!
اما چه جوری خدا؟ خدایا....... خدایا...... خدایا تو بهم بگو؟
دیونه تر از همیشه...... حالا دیونگیمو باور میکنی مهربون..... حقارت بهار رو چی؟
نمی دونم چی بگم ... از کجای این اومدن و رفتن بگم...... از غم همیشگی و با وفایی که تنهام نذاشت یا از روزگار که بازیچه دستش بودم!
عزیزم .... با تو از پنجره کوچک تنهایم حرفها دارم..... از شبهای دلتنگی و احساس خاموش درونم!
با من حرف بزن مهربون........ بگو از غم و غصه ای که درونت آزارت میده؟
بگو عزیزم...... می خوام به اندازه همه ی وعده های دروغین زمان از تو بشنوم..... تو امید بهار شدی..... همون بهاری که داره تموم میشه ... داره خاطره میشه .... یه قصه!
تو دیروز نیومدی که امروز بی هیچ از قلب بهار بگریزی مهربونم!
تو را از روزها و لحظه های دیرین می شناسم....... تو همون گمشده درونیم هستی..... تو ستاره شبهای تار بهاری!
تو موندی و بهم نشون دادی ارزش چیه؟ امید کجاست!صبر مال کدوم دیار هست؟ میشه با کمترین هم بود و ماندگار شد!
تو ... تو ... من این من حقیر رو به خودم شناسوندی.....تو یادم دادی خنده واقعی همونی که از ته قلبت بیاد چه آهنگی داره .......
میدونی چند تا از این خنده ها واسم خاطره شدن؟
دلم واسه خنده هات تنگ شده عزیزم........
بخند...... مگه نمیگن خنده بر هر درد بی درمان دواست!.... بخند ..... نمی خوام هیچ وقت غم توی دل مهربونت باشه.
من امروز دوباره من نیستم همون آدم گریه ای روزهای دیروز شدم
من با دیگری فرق دارم یا ندارم؟
من به اجبار زمان ما شدم...... ولی هیچ وقت ما شدن رو باور نکردم!
من آواره روزهای بی احساسم.... من همزاد تنهاییم......
من از دیدن هر روز من در آینه سیرم..... سیر!
به من نگاه کن نگاه!
حقیر تر از اونم که از خودم بگم واست...... از زخمهای درونم! از شب و روزهایی پوچی که گذروندم و باور نکردم !
من کوچکتر از اونم که امروز دوباره زبون به گناه باز کنم و بگم دوستت دارم........
دوستت دارم ....... این یعنی گناه!
باورم نمیشه... پس محبت کدومه؟ دستم رو بگیر خدایا! دوستت دارم یعنی تو حق نداری!.... نباید .... بهار تو تموم شده ...نه؟..... خیلی وقته گذشته؟
دوستت دارم شده واژه هر لحظه همونایی که با لبشون آشناست و با دلشون غریبه!
واژه بیگانگی!
همراه دروغ ! همسفر ریا! همدم زیبایی و هوس!
خدایا ........ من کجا و این حرفا! منم و یه دنیا غربت همینم بس!
خدایا .... اگه این همش گناهه...... اگه این عین حرامه.... اگه این فقط یه حسه...... همش هوسه! اگه این واسم زیاده!....... اگه این برام غریبه....... اگه این حق من نیست.....
بذار با همون خاطره های با تو بودن... با یه بغض. ساکت و خاموش واسه گفتن از تو واسه بودن ..... واسه رفتن از پیش تو .... از کنار خاطره های تو.....
یک بار دیگه بگم دوستت دارم .......
و...... فراموشت نمی کنم مهربونم.........
خدایا..... به هر کس دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بر تر است
و..... به هر آن که دوست تر می داری بچشان
که..........
دوست داشتن از عشق هم بر تر است!