تبليغاتX
قلب مترسک

قلب مترسک

دلتنگیها

چه می خواهیم؟.......

صدای آب می آید.....

مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟

لباس لحظه ها پاک است.......

میان آفتاب دی ماه

طنین برف ٬ نخ های تماشا٬چکه های وقت....

طراوت روی آجر هاست٬ روی استخوان روز

چرا مردم نمی دانند که در گلهای نا ممکن هوا سرد است......

چه می خواهیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه می خواهیم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:55  توسط مترسک  | 

آن باش که هستی......

قلبی متصل به سر چشمه زلال هستی داری که انعکاسی به وسعت حقیقت٬

نور بخش جاودانه همه بودن هایت است........

تفکرت را از مشغول شدن به اندوه های گذشته و ترس هایی از آینده به یافتن راه های تعمیق لحظات اکنونت هدایت کن..........

این تویی.........

تو که سر شار از غرور بودن عاشقانه ات در عالم هستی هستی........

آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت هست!

الهی!

به حرمت آن نام که تو خوانی

و.......

به حرمت آن صفت که تو چنانی

دریاب که می توانی........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 19:49  توسط مترسک  | 

قصه ی دل......

قصه ی دل......

دلم گرفته٬ خیلی وقته بهت سر نزدم..... مترسک همیشه قلبش می طپه حتی اگه هیشکی صدای شکستنشو نشنوه!

گریز......

دور شدن از همه چیز ٬ از باورهایی که ته ته ش خیالی با طل بود٬ پوچی و خود فریبی بود..... از دلخوشی های بیهوده.....و زیستن در کالبد آدمک ها!

آدمک......

زندگی مال تونیست٬ تو زندونیه اون هستی...... باید هر چی ازت خواست واسش انجام بدی  بی سوال؟از تو یه آدمک ساختن... یه مرده متحرک...... بی دلیل می خندی ..... بی هدف  راه میری! و بی سبب گریه میکنی بدون اینکه اشکات روی گونه هات سرازیر بشه.....آه میکشی و می نالی ...اما تو فقط یه آدمکی!

زندگی......

فقط یه فرصته برا بودن٬ واسه شکوفا شدن آرزوهات...... زندگی  اینه..... سپیدی و روشنایی صبح رو به سیاهی شب رسوندن  واسه همون  امیدی که  مدتهاست  توی پس کوچه های تردید  میون جاده ی انتظار جا مونده با یه مسافر خسته از سراب!

خستگی......

مگه تو نبودی بهم میگفتی از پشت عینک بدبینی  به هیشکی و هیچی نگاه نکن ٬ عینکم رو برداشتم ٬ اما هنوز خسته ام.... همه جا رو تاریک می بینم!

تاریکی......

مهم نیست چند تا  چراغ توی دلت هنوز روشن مونده یا دریای  دلت فقط شبها تاریکیشو نشون میده...... مهم نیست فرق بین خنده و گریه کدومه؟ اینکه  بین شادی و غم واسه چی  این همه راهه؟ مهم اینه که به هیشکی و هیچی وابسته نشی!.....

وابستگی......

عادت کردیم به عادتها به وابستگیهای روز مره زندگیمون و غافل شدیم از  اینکه وسیله نباشیم ! و با آدمها مثل وسیله رفتار نکنیم...فراموشمون شده که هر کسی یه جایگاه خاص داره که بهش میگن ارزش!....

ارزش......

یادمون رفته ارزش وصال با آدمها و شراکت با اونها در عشق.... محبت... دوستی .... سخاوت .... و...... یادمون رفته که هیشکی  رو در تملک خود نگیریم و هرگز در تملک دیگری قرار نگیریم...... وابستگی همیشه هم دلبستگی نیست ٬گاهی اسارت و گاهی جدایی ست!......

جدایی.......

هجران..... شبهای فراق از یاران.... اشکهای نیمه شب ....... دردهای  بی درمان...... رویاهای بی جواب....انتظارهای بیهوده...... صدای سکوت....... و اضطرابهای بی دلیل..... ابرهای بارانی ..... و هیچ جز دلتنگی!....

دلتنگی.......

دلتنگی و قصه های دل من تمومی نداره....خیلی وقته دلم سنگی شده..... ابرای دلم نمی باره تا سبزی و طراوت رو واسم معنا کنه!.....

خیلی وقته خودمو گم کردم....... یادم رفته به گل ها ٬به آواز پرنده ها سلام کنم.....و بی هیچ دلیل بخندم!......

خیلی وقته که دلم تنها شده

قلب این مترسکم از دست من خسته شده!

بهتر آن است که بر خیزم

رنگ را بر دارم

روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم

ت....ن....ه.....ا....ی....ی؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 14:20  توسط مترسک  | 

مروارید........

صدفی به صدف دیگر گفت:

درد زیادی در درونم حس می کنم٬ دردی سنگین که مرا عذاب می دهد!

صدف دیگر با غرور گفت:

ستایش ٬آسمان ها و زمین را که من هیچ دردی در خود ندارم و خوب هستم و سلامت.

در همان لحظه ٬ خرچنگی از آن جا عبور می کرد که صحبت آ ن دو صدف را شنید.....

خرچنگ  رو به آن صدف مغرور کرد و گفت:

بله تو کاملا خوب و سلامتی و هیچ دردی را احساس نمی کنی.....

اما......

اما.... درد ی که دوست  و همسایه تو در خود احساس می کند......

مرواریدی است بی نهایت زیبا.....

که تو از آن بی بهره ای!

ای کاش همه ما می تونستیم  بدون غرور  مروارید درونیمون رو بیابیم!

خدایا!

مرا ذهنی ببخش

که بی گناه٬ پاک و رها از بدی ها باشد

ذهنی که توکل کند

تردید نورزد و داوری نکند

ذهنی که تو را در همه ببیند

و ... همه را در تو!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 15:7  توسط مترسک  | 

کنار تو......

کنار تو تنها تر شدم.....

از تو تا اوج تو٬ زندگی من گسترده است.....

از من تا من ٬ تو گسترده ای....

با تو بر خوردم به راز پرستش پیوستم.....

از تو به راه افتادم٬ به جلوه رنج رسیدم....

و با این همه ای شفاف!

و با این همه ای شگرف!

مرا راهی از تو به در نیست........

و زمین باران را در این سکوت صدا می زند

و من..... تو را.....

کنار تو تنها تر شده ام......

کنار تو..... کنار تو..... ت....ن.....ه....ا....ت.....ر.....شده ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 2:9  توسط مترسک  | 

بیا.....

کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم

میان دو دیدار قسمت کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:57  توسط مترسک  | 

برای تو مهربونم........

برای دیدنت باوری نیست٬ حرفی نمانده برلب مهربون

دلم گرفته  ......  عجیب نیست همیشگیه..... انتهای عاشقی و بی کسیه..... پایان یه آغاز..... شروع یه بهار!

بهار بی بازگشت٬ بهار بی عشق٬ بهار بی تابستان٬ بهار با درد٬ بهار تنهایی٬ بهار بی سرانجام٬و.........

برای دیدن تو فقط یه چیزی توی قلبم مونده٬ تنهایی و غربت..... حسرت و یه بغض سرد.........

باورم نمیشه که پایدارترین نیروی موجود در زمین و ویران کننده ترین نیرو تنها عشق هست و عشق!...

غربت چشمهای بهار زمزمه میکند و عشق صدای فاصله هاست.......

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند!....

چشمها را باید شست٬ جور دیگر باید دید!

اما چه جوری خدا؟ خدایا....... خدایا...... خدایا تو بهم بگو؟

دیونه تر از همیشه...... حالا دیونگیمو باور میکنی مهربون..... حقارت بهار رو چی؟

نمی دونم چی بگم ... از کجای این  اومدن و رفتن بگم...... از غم همیشگی و با وفایی که تنهام نذاشت یا از روزگار  که بازیچه  دستش بودم!

عزیزم .... با تو از پنجره کوچک تنهایم حرفها دارم..... از شبهای دلتنگی و احساس خاموش درونم!

با من حرف بزن مهربون........ بگو از غم و غصه ای که درونت آزارت میده؟

بگو عزیزم...... می خوام به اندازه همه ی وعده های دروغین زمان از تو بشنوم..... تو امید بهار شدی..... همون بهاری که  داره تموم میشه ... داره خاطره میشه .... یه قصه!

تو دیروز نیومدی که امروز بی هیچ  از قلب بهار بگریزی مهربونم!

تو را از روزها و لحظه های دیرین می شناسم....... تو همون گمشده درونیم هستی..... تو ستاره شبهای تار بهاری!

تو موندی و بهم نشون دادی ارزش چیه؟ امید کجاست!صبر مال کدوم دیار هست؟ میشه با کمترین هم بود و ماندگار شد!

تو ... تو ... من این من حقیر رو به خودم شناسوندی.....تو یادم دادی خنده  واقعی  همونی که از ته قلبت بیاد چه آهنگی داره .......

میدونی چند تا از این خنده ها واسم خاطره شدن؟

دلم واسه خنده هات تنگ شده عزیزم........

بخند......  مگه نمیگن خنده بر هر درد بی درمان دواست!.... بخند ..... نمی خوام هیچ وقت غم توی دل مهربونت باشه.

من امروز  دوباره من نیستم همون آدم گریه ای روزهای دیروز شدم

من با دیگری فرق دارم  یا ندارم؟

من به اجبار زمان ما شدم...... ولی هیچ وقت  ما شدن رو باور نکردم!

من آواره روزهای  بی احساسم.... من همزاد تنهاییم......

من از دیدن هر روز من در آینه سیرم..... سیر!

به من نگاه کن نگاه!

حقیر تر از اونم که از خودم بگم واست...... از زخمهای درونم! از شب و روزهایی پوچی که گذروندم و باور نکردم !

من کوچکتر از اونم که امروز دوباره زبون به گناه باز کنم و بگم دوستت دارم........

دوستت دارم ....... این یعنی گناه!

باورم نمیشه... پس محبت کدومه؟ دستم رو بگیر خدایا! دوستت دارم یعنی تو حق نداری!.... نباید .... بهار تو تموم شده ...نه؟..... خیلی وقته گذشته؟

دوستت دارم شده واژه هر  لحظه همونایی که با لبشون آشناست و با دلشون غریبه!

واژه بیگانگی!

همراه دروغ ! همسفر ریا! همدم زیبایی و هوس!

 خدایا ........ من کجا و این حرفا!  منم و یه دنیا غربت همینم بس!

 خدایا .... اگه این همش گناهه...... اگه این عین حرامه.... اگه این فقط یه حسه...... همش هوسه! اگه این واسم زیاده!....... اگه این برام غریبه....... اگه این حق من نیست.....

بذار با همون خاطره های با تو بودن... با یه بغض. ساکت و خاموش  واسه  گفتن از تو واسه بودن ..... واسه رفتن از پیش تو  .... از کنار خاطره های تو.....

یک بار دیگه  بگم دوستت دارم  .......

و...... فراموشت نمی کنم مهربونم.........

خدایا..... به هر کس دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بر تر است

و..... به هر آن که دوست تر می داری  بچشان

که..........

دوست داشتن از عشق هم بر تر است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:56  توسط مترسک  | 

بگویید .......

بگویید که بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود ..... ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می کرد ولی هرگز دل به  کسی نداد

و.... خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه.... زندگی را برای زنده بودن!

 زندگی را دوست دارم  ساده اش را بیشتر......

دوستی را می پرستم .....

عشق را شایسته تر.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:22  توسط مترسک  | 

زندگی......

زندگی رسم خوشایندی ست.....

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.....

پرشی دارد اندازه عشق.....

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود!

زندگی جذبه دستی ست که می چیند......

زندگی بعد درخت است به چشم حشره.....

زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مها جر دارد.......

زندگی تجربه شب پره در تاریکی ست.....

زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است!

زندگی مجذور آینه است......

زندگی گل به توان ابدیت......

زندگی ضرب زمین در دل ما.....

زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست!

زندگی یک رویاست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 9:7  توسط مترسک  | 

روزت مبارک پدر.......

پدر روزت مبارک....

صدایم را می شنوی  یا دلنوشته هایم را می خوانی

مرا می شناسی یا  تو هم فراموشم کردی.....

امروز روز توست

روز میلاد مولایم علی(ع)

روز  نشان دادن احساس ...... روز بزرگ  مهر ورزیدن و مهربانی کردن.....

امشب دلم گرفته...... به وسعت  دریای نیلگون غروب.....

به اندازه ابرهای  دلمرده آسمان ......

امشب نوازش دستانت را مثل همیشه کم دارم.....

امشب تنهایم وبی پشت.....

دردهایم  چون ناله ای در دل پنهان....

زخمهای روزگار  زیباست پدرم

ومن چه ساده و بی ریا خود را  فدای  غمها میکنم...

امشب با تو حر فها دارم...

امشب شب  جشن و شادیه....

امشب  من  بهانه تو را در دل دارم و به دنبالت آواره ام!

امشب  دلتنگم و غمگین....

امشب  دلی رو به دست آوردم... ولی دلم شکست!

امشب باز من منتظرم وتنها.....

امشب تو را به خاطر همه روزهای تنهاییم  خواهانم و چشم در راه.....

امشب تو را می جویم در دل خسته ام

امشب فریاد می زنم دوستت دارم  و روزت مبارک

خدایا مرا دریاب در این شب عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 23:48  توسط مترسک  |